۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

نظریه‌های انقلاب و عدم امکان پیش‌بینی شورش عمومی

یکی از شاخه‌های جامعه‌شناسی، مبحث جامعه‌شناسی انقلاب است. در بحث جامعه‌شناسی انقلاب مباحثی از قبیل ابعاد تحول انقلابی و مدل‌های تحلیل انقلاب مطرح می‌شوند. یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که در نظریه‌های انقلاب با آن مواجه می‌شویم آن است که چه چیزی باعث می‌شود که توده‌های مردم به یکباره سر به طغیان بردارند و خواستار تحولات اساسی در وضعیت حاکم موجود شوند. به عبارت دیگر پرسش اساسی به اصل علت انقلاب بازمی‌گردد. چه عاملی سبب می‌شود مردمی که تا دیروز سر در لاک خود داشته‌اند امروز در خیابان‌ها آمده و بدون خوف از دست دادن جان خویش برای براندازی نظام موجود از هیچ اقدامی فروگذار نکنند. در این میان نظریات مختلفی مطرح می‌شود: از مدل‌های چند علتی تا مدل‌های تک علتی.
اما کدامیک از نظریه‌های انقلاب می‌تواند وقوع یک انقلاب را پیش‌بینی کند. به نظر می‌رسد مدل‌های انقلاب پس از وقوع یک انقلاب مجموعه‌ی فعل و انفعالات موجود را با یک مدل انتزاعی تطبیق می‌دهند ولی در واقع امر هیچگونه پیش‌بینی از آینده ارائه نمی‌دهند. اگر یک نظریه‌ی انقلاب، بتواند مدلی برای چنین حوادثی ارائه دهد و عللی را برای طغیان اجتماعی برشمارد آیا می‌تواند علت رجحان وقوع این رویداد را در زمانی مشخص توجیه نماید. به عبارت دیگر برای انقلاب‌ها هر عاملی را که قائل شویم و هر علتی را که بتوانیم برای آن برشماریم، نمی‌توانیم از سبب رجحان وقوع این حادثه در یک زمان نسبت به سایر ازمنه سخن بگوییم. چه چیزی است که وضعیت اجتماعی را در یک زمان خاص از حالت تساوی خارج می‌کند و منجر به یک شورش اجتماعی فراگیر می‌شود. عللی که برای انقلاب‌ها ذکر می‌شوند یک شبه موجود نشده‌اند بلکه شاید از مدت‌ها پیش چنین علتی در کنار هم موجود بوده‌اند، پس آنچه که زمینه‌ساز شورش در لحظه‌ی مشخص خود می‌شود چیست؟
امروز که وضعیت کشورهایی مانند تونس و مصر و نیز گذشته‌ی انقلاب خودمان را مرور می‌کنم، بیش از پیش به این نتیجه می‌رسم که تئوری‌های انقلاب پس از وقوع انقلاب‌ها از راه می‌رسند و البته موضع یک دانای کل را به خود می‌گیرند. ولی هیج‌کس نمی‌تواند بگوید از وقوع یک انقلاب خبر داشته و آن را پیش‌بینی می‌کرده است.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

نمایشگاه کتاب

پیش‌نوشت: این پست را سال گذشته در ایام برگزاری نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران نوشتم که در لابلای سایر فایل‌ها به بوته‌ی فراموشی سپرده شد.
از سال اولی که به دانشگاه آمدم، همواره فرصت بازدید از نمایشگاه را مغتنم شمرده و با زنبیل‌هایی پر از کتاب به خانه بازگشته‌ام. حالا وضعیت طوری شده که شب‌ها باید نشسته در اتاق بخوابم که مبادا به این کتاب‌های شریفی که فکر کنم آرزوی خواندشان را به گور خواهم برد، بی‌احترامی شود؛ و البته با این همه هنوز هم از کتاب خریدن دست‌بردار نیستم و تمام درآمد خود را، امسال نیز کما فی السابق خرج خرید کتاب خواهم کرد. پدر و مادر هم که دیگر انگار از هدایت من ناامید شده‌اند، بی‌هیچ منتی مرا در تامین هزینه خرید کتاب یاری می‌کنند.
غرض گفتن اینها نیست. مساله اصلی آن است که در طول سال‌های گذشته همواره با یکی از دوستان به نمایشگاه کتاب رفته‌ام. تقریبا از چهار سال پیش نیز بدین سو این دوست ثابت، محسن صبوریان بوده است. حالا امسال که آقا محسن به سلامتی به جرگه‌ی متأهلین پیوسته و من هم البته خیالم از بودجه خرید کتاب آسوده شده، مانده‌ام که امسال با کدام رفیق شفیقی به نمایشگاه بروم که هم در آنجا تنها نباشم و هم بنده حقیر را در امر حمل این اسفار به سوی خانه ابدی خود (یعنی کتابخانه شخصی که کتاب‌هایش نه از آن بیرون می‌آیند و نه حتی یکبار خوانده می‌شوند) یاری خواهد نمود. حالا که با این معضل مواجه شده‌ام با خود می‌گویم ایکاش هیچگاه این محسن را تشویق به ازدواج نمی‌کردم که حالا چنین بلایی سرم نیاید.
پانوشت 1: امسال هم البته آقا محسن رفیق نیمه‌راه نشد و مرا همراهی کرد. البته در این میان مصاحبت حضرت حجت‌الاسلام جباری هم بسیار مغتنم بود و زمینه‌ی خرید کتب انگلیسی مفیدی را فراهم کرد.
پانوشت 2: چند پیشنهاد
الف) کتاب An Introduction to Rawl’s Theory of Justice نوشته Jon Mandle که در سال 2009 توسط انتشارات Cambridge منتشر شده برای آشنایی با مهم‌ترین اثر در فلسفه سیاسی قرن بیستم، ارزشمند و خواندنی است.

ب) کتاب Elements of Justice نوشته‌ی David Schmidtz که در سال 2006 منتشر شده کتابی مناسب جهت آشنایی با ارکان نظریه‌های عدالت است.  ناشر این کتاب نیز  دانشگاه کمبریج است.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

خطای بزرگ معرفت‌شناختی

یکی از بزرگ‌ترین خطاهای هستی‌شناختی خلط مفهوم و مصداق است (به عنوان مثال حمل احکام وجود بر ماهیت) و یکی از نابخشودنی‌ترین خطاهای معرفت‌شناختی عدم تفکیک میان پیدایش یک گزاره و توجیه آن است.
معرفت‌شناسان اجتماعی، اصحاب مکتب تفکیک و حتی بسیاری از روشنفکران سکولار گرفتار مغلطه‌ای هستند که صورت اجمالی منطقی آن بدین صورت است:
گزاره‌ی الف از حیث پیدایش محلی است، اگر گزاره‌ای از حیث پیدایش محلی باشد از حیث توجیه نیز محلی است، پس گزاره‌ی الف از حیث توجیه محلی است.
مشکل اصلی در این استدلال کبرای استدلال است، چه کسی گفته است اگر گزاره‌ای از حیث پیدایش محلی باشد از حیث توجیه نیز محلی است؟ و این کبرا بر کدام قضایای موجه مبتنی است؟
کسانی که فلسفه‌ی اسلامی را به دلیل پیدایش یونانی آن یا مدرنیته یا در صورت اخص علم غربی را به دلیل جغرافیای غیر شرقی آن نفی می‌کنند، پیش از آنکه بخواهند گامی فراتر نهند باید کبرای استدلال فوق را اثبات کنند. پیشتر در مقاله‌ی دایره‌ی مسدس در نفی امکان علم بومی اشاره‌ای به این مسأله کرده بودم.
شاید در این باب در آینده بیشتر بنویسم.

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

آیا دوران مطهری‌ها به سر آمده است؟


امروز در اثنای گپ و گفتی دوستانه سخن به اینجا رسید که در حوادث پس از انتخابات بسیاری در اصل کارآمدی اسلام شک کردند. یکی از حاضران در مجلس گفت امروزه خلأ یک مطهری به شدت حس می‌شود، کسی با اتکای به منابع دینی و فارغ از هیاهوها و تقسیم‌بندی‌های سیاسی از اصل تعالیم اسلام دفاع کند و حساب افکار را از افراد جدا نماید.
آیا در روزگار ما مطهری‌ها از میان رفته‌اند یا آنکه امکان ظهور و بروز برای آنها وجود ندارد؟
برای پاسخ به این پرسش باید در شخصیت مرحوم شهید مطهری تأمل کنیم. به این منظور به جای تحلیل شاخصه‌های فردی مرحوم شهید مطهری ویژگی اساسی افرادی چون مطهری را مرور می‌کنم. به زعم من ویژگی اساسی نخبگانی چون مطهری آن است که توأم با بهره‌مندی از آموزش‌های دینی و تعلق خاطر به یک سنت فکری، در یک قالب خاص قرار نمی‌گیرند. مطهری‌ها آزاداندیشند؛ نه بدین معنا که در پی بخشنامه‌های حکومتی در کرسی‌های آزاداندیشی شرکت می‌کنند، بلکه جرأت تأمل در بنیادهای مسلم سنتی را دارند که خود بخشی از آن محسوب می‌شوند. مطهری‌ها اگر روزی علیه رژیم غاصب اسرائیل سخن می‌گویند، روز دیگر بر سنت دیرپایی می‌شورند که به جای نظر اسلام پیرامون حجاب زنان، سلیقه‌های شخصی را مطرح می‌کند. اینچنین است که مطهری‌ها شایسته‌ی عنوان نخبگی می‌شوند. نخبگی مرحوم مطهری براساس آئین‌نامه‌های ابلاغی بنیاد نخبگان نیست، چه آنکه اساساً نخبگانی چون مطهری هیچگاه در قالب‌های رسمی نمی‌گنجند که حال در شمول آئین‌نامه‌های آن قرار بگیرند، نخبگی بزرگانی چون مطهری در همین فراروی از قالب‌های متعارف است. مطهری هم سنتی است و هم مدرن و نه سنتی است و نه مدرن. سنتی است چرا که دل در گروی تعالیم الهی دارد و سنتی نیست از آن رو که چهارچوب‌های سلیقه‌ای را علی رغم همه‌ی هیمنه‌ی آن هیچگاه به رسمیت نمی‌شناسد. مطهری‌ها اگر حامی حکومتی نیز باشند، هیچگاه بر خطاهای فاحش آن چشم نمی‌پوشند، از این رو اگر در اکثر موارد جانب بیاناتشان به نقد مخالف است، در اقلی از موارد جدی‌ترین انتقادات را به حکومتی که خود حامی آن هستند وارد می‌کنند.
حال می‌توان دریافت چرا در جامعه‌ی امروز ما نخبگانی چون مطهری یافت نمی‌شوند. مسأله آن نیست که مطهری‌ها از میان رفته‌اند، بلکه مطهری‌ها امکان ظهور ندارند. چه آنکه متأسفانه در تریبون‌های رسمی جمعه و جماعت و صدا و سیما، اغلب در پی کسانی هستند که بخشنامه‌های رسمی را تئوریزه کنند و کسانی به عنوان صاحب فکر معرفی می‌شوند که تنها هنرشان تکرار مکررات است، و حاشا و کلا که مطهری‌ها زیر بار چنین اموری بروند. این چنین است که جامعه از وجود نخبگانی چون مطهری محروم می‌شود و انسان‌های کلیشه‌ای بر منابر رسمی می‌نشینند.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

آیا می‌توان از قیام حسینی درسی گرفت؟


امروزه بر سر منابر به کثرت از درس گرفتن از قیام حسینی سخن می‌گویند. بسیار می‌شنویم که حضرت امام حسین به ما آموخت برای دفاع از راه حق باید از همه چیز گذشت و نباید تن به ذلت داد. امام حسین برای همه درس دارد: به شیعیان آموخت که اقامه‌ی سنت و اماته‌ی بدعت، واجب الهی است و به تمامی انسان‌ها آموخت که ساحت پاک انسانی از ذلت مبراست. ولی باید به این نکته‌ی تاریخی توجه داشت که پس از قیام کربلا همواره دو تفسیر از این حادثه در میان شیعیان رایج بوده است. تفسیر اول که در بالا نیز به آن اشاره شد تفسیری سیاسی است. بر این اساس امام حسین به انسان‌ها درس مبارزه با ظلم و بیعت نکردن با حاکم ظالم را آموخت و هر آن کس که برای مبارزه با ظلم قیام کند حسینی است و هر روزی که در آن با ظلم مبارزه شود عاشورا و هر زمینی که در آن خونی مظلومی بر زمین ریخته شود کربلاست. تفسیر دوم، تفسیری باطنی و معنوی از حادثه‌ی عاشوراست. بر اساس این تفسیر قیام امام حسین علیه‌السلام و شهادت ایشان، یک امر منحصر به فرد است. ایشان به امر الهی و با آگاهی از فرجام آن قدم در این مسیر می‌گذارند و این مسأله به هیچ وجه در تاریخی مثالی نداشته و نخواهد داشت. حسین و یارانش به شهادت رسیدند تا باکیان بر ایشان از آتش دوزخ رهایی یابند و تربت کربلا تا قیامت دارالشفای شیعیان او شود.

این دو نوع نگاه به حادثه‌ی عاشورا از همان عصر ائمه مسبوق به سابقه بوده است. شیعیان زیدی با دریافتی کاملاً سیاسی از قیام عاشورا دست به قیام علیه حکومت جور زمان خود زدند. از سویی برخی دیگر از شیعیان که البته غالیان نیز در زمره‌ی آنها بودند با مستمسک قرار دادن سکوت ائمه پس از شهادت امام حسین بر تفسیر باطنی و معنوی از قیام حضرت امام حسین علیه‌السلام تأکید می‌نمودند.
این دو تفسیر بر مبنای دو نوع نگاه به ائمه علیهم‌السلام است. بر اساس نگاه اول ائمه واسطه‌ی فیض میان خالق و مخلوق هستند. بر اساس نگاه دوم ائمه الگوی بشر در سیر به سوی خدا و راهبران اجتماعی می‌باشند. همواره در تفسیر از مفهوم امامت می‌توان شاهد دو نگاه افراطی و تفریطی بود. گروهی با تأکید بر جنبه‌ی اول از شئون امامت، ائمه را به عنوان خدا معرفی می‌کنند و گروهی دیگر با تأکید بر اسوه بودن آنها، ائمه را به علمای ابرار تقلیل می‌دهند. به عبارت دیگر همواره تفسیر از شأن امام میان دو جنبه‌ی فرابشری و بشری در دوران است. البته تفسیر معتدلی که امروزه مورد توجه قاطبه‌ی شیعیان نیز هست امکان‌پذیر است و بر اساس آن میان جنبه‌ی بشری و فرابشری ائمه جمع می‌شود. از سویی ائمه را واسطه‌ی فیض میان خالق و مخلوق می‌داند و از سوی دیگر آنها را موجوداتی با گوهر بشری (أنا بَشَرٌ مِثلُکُم) و الگویی برای سایر انسان‌ها معرفی می‌کند.
بر همین اساس، دو تفسیر از حادثه‎ی عاشورا نیز با یکدیگر جمع می‌شود: از سویی امام حسین علیه‌السلام با قیام خویش به شیعیان خود آموخت که در برابر سلطان ظالمی که به نام دین از سنن الهی عدول می‌کند قیام کرده و هرگز با او دست بیعت ندهند (مثلی لا یبایع مثله) و از سوی دیگر عزاداران امام حسین مشمول رحمت واسعه‌ی الهی واقع می‌شوند.
باید به این نکته توجه داشت که پیش از آغاز مبارزات آزادی‌خواهانه‌ی مردم مسلمان ایران تفسیر رایج در جامعه همان تفسیر باطنی از قیام امام حسین علیه‌السلام بود. رفته رفته با شروع مبارزات اسلام‌گرایانه، دریافت از  عاشورا به عنوان یک قیام ضد ظلم در جامعه شیوع یافت؛ و به تدریج در کنار جنبه‌های باطنی این قیام مورد توجه قرار گرفت. البته در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی انتشار کتاب شهید جاوید فصلی نوین در نزاع میان طرفداران این دو نوع از تفسیر بود. مرحوم صالحی نجف‌آبادی در این کتاب استدلال می‌کند که امام حسین علیه‌السلام تنها با هدف تشکیل حکومت حق دست به قیام زد و اگر ایشان از فرجام این قیام آگاه بود هیچگاه به چنین مسیری گام نمی‌نهاد. این تفسیر که اوج تفسیر سیاسی از قیام حسینی است، این نهضت مقدس را کاملا از جنبه‌های باطنی تهی می‌نماید؛
ولی واقعیت امر آن است که می‌توان با تفکیک میان جنبه‌های ظاهری و باطنی قیام امام حسین مشیی جمع‌گرایانه را بین این دو تفسیر برگزید. حضرت امام خمینی (ره) از جمله‌ی کسانی است که در عصر اخیر با پذیرش آگاهی امام حسین از فرجام خود بر تفسیری سیاسی از این قیام تأکید نموده‌اند:
«باید آن بعد سياسى كربلا را براى مردم بيان كرد. سيدالشهدا به حسب روايات ما و به حسب عقايد ما از آنوقتى كه از مدينه حركت كرد مى‏دانست كه چى دارد مى‏كند، مى‏دانست شهيد مى‏شود، قبل از تولد او اطلاع داده بودند به حسب روايات ما. وقتى كه آمد مكه و از مكه در آن حال بيرون رفت، يك حركت سياسى بزرگى بود كه در يك وقتى كه همه مردم دارند به مكه مى‏روند، ايشان از مكه خارج بشود. اين يك حركت سياسى بود، تمام حركاتش، حركات سياسى بود؛ اسلامى- سياسى، و اين حركت اسلامى سياسى بود كه بنى اميّه را از بين برد، و اگر اين حركت نبود، اسلام پايمال شده بود (صحیفه نور، ج 20، ص 177)» .

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

عصر تاسوعا

زان دست که چون پرنده بی‌تاب افتاد
بر سطح کرخت آب‌ها تاب افتاد
دست تو چو رود تا ابد جاری شد
زان روی که در حمایت از آب افتاد

سلمان هراتی

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

در حاشیه‌ی دفاع جواد از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد

بالاخره انتظارها به سر رسید و محمد جواد ایزدی هم از پایان‌نامه کارشناسی ارشد خود دفاع کرد، بگذریم که به دلیل همزمانی دفاع با کلاس‌های درسم امکان حضور در جلسه‌ی دفاع را نیافتم. به همین مناسبت متن زیر را که جواد حدود سه سال پیش در مورد من در وبلاگش منتشر کرده بود در اینجا بازمنتشر می‌کنم:

این مصطفی فرق دارد، رسالتی دارد نه به آن بزرگی بلکه به این کوچکی!
و هدف رسالتش هم همه‌ی خلق نیست، فقط من بدبخت هستم!
آنچه مهم است این است که آیا او ختم رسل هم هست، یا این گره به دست کس دیگری باز می‌شود؟
بیستون را عشق کند، شهرتش فرهاد برد.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

به رسم سپاس از داود میرباقری

این روزها که جنجال‌ها و مخالفت‌های بوجود آمده را بر سر پخش تصویر قمر بنی‌هاشم در سریال مختارنامه می‌بینم و از سوی دیگر واضح است که اگر داود میرباقری به جای ساخت اثری که ده سال به درازا کشید سراغ ساخت فیلم‌هایی از قبیل مرد دو زنه و زنی با دوست پسر می‌رفت، هم با زحمتی به مراتب کمتر درآمدی بیشتر داشت و  هم اینکه کار به جایی نمی‌رسید که یکی از مدرسین مشهور حوزه علمیه قم با او مخالفت کند و به طور کل تلاش او زیر سوال برود، به این نتیجه می‌رسم که ظاهراً رسم روزگار آن است که تصویر کشندگان مظلومیت اباعبدلله چون آن بزرگوار مظلوم باشند، اجرتان با سیدالشهداء.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

آه

إنّ الله شاء أن یریک قتیلاً

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

عیدانه


قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمّ رَبّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِّنَ السّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِّأَوّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِّنكَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرّازِقِينَ
عیسی بن مریم فرمود: «خداوندا! از آسمان مائده‌ای بر ما بفرست تا برای اول و آخر ما، عیدی باشد، و نشانه‌ای از تو؛ و به ما روزی ده! تو بهترین روزی دهندگانی!» 

پانوشت: الحَمدُ لله الذی جعلنا من التمسّکین بولایه امیر المؤنین علیه السلام

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

از اعتصاب تا براندازی

چند شب پیش با یکی از دوستانم که برای ادامه‌ی تحصیل به فرانسه رفته صحبت می‌کردم. از اعتصاب شهروندان فرانسوی و ابعاد گسترده‌ی آن نیز برایم سخن گفت. در میان سخن به این نکته هم اشاره کرد که  اینگونه اعتصابات و ناآرامی‌ها در کشوری مانند فرانسه با کمترین ممانعت دولت رخ می‌دهد و مورد استفاده‌ی خبری رسانه‌های کشور ما قرار می‌گیرد، در حالیکه در کشور ما مخالفت‌هایی بسیار محدودتر از این به شدت توسط نهادهای امنیتی تحت عنوان براندازی و مقابله با امنیت ملی سرکوب می‌شود.
شاید در نگاه اول علت این مسأله را در آن بدانیم که کشوری مانند فرانسه که بر آن لیبرالیسم غربی حاکم است در سیستم جزایی خود فاقد مفاهیمی مانند محاربه و بغی است و به همین خاطر نیز مردم آن آزادانه دست به شورش اجتماعی می‌زنند؛ ولی این پاسخی به هیچ وجه نمی‌تواند اصل پرسش را منتفی کند زیرا فلسفه‌ی طرح جرایمی مانند محاربه حفظ جامعه از بحران و بی‌ثباتی است و حکومت در هر جامعه‌ای برای مقابله با جرایم امنیت ملی مجازات‌هایی تعیین کرده و بسته به سطح تحمل جوامع، تعریف آنها از جرم امنیت ملی و مجازات آن متفاوت است. به عبارت دیگر هر جامعه‌ای برای مقابله با بحران و ناامنی سازوکارهایی پیش‌بینی می‌‌کند و تفاوت جوامع در این زمینه بسته به آن است که چه مصادیقی به عنوان جرم تلقی می‌شود. ممکن است در جامعه‌ای اعتصاب منجر به بحران شده و در جامعه‌ای دیگر نشود؛ و این نشان از تفاوت آستانه‌ی تحمل این دو جامعه با یکدیگر دارد.
یکی از ثمرات ناخواسته‌ی پخش گزارش اعتصاب‌های گسترده‌ی اجتماعی در فرانسه از صدا و سیمای جمهوری اسلامی آن است که بیاموزیم جامعه می‌تواند آستانه‌ی تحمل خود را در برابر اعتراضات و نارضایتی‌ها بالا برده و هزینه‌های آن را به شدت کاهش دهد. در این صورت دیگر شاهد نخواهیم بود که یک جوان معترض به نتیجه‌ی انتخابات، در کهریزک مورد آزار و اذیت روحی و جسمی قرار گیرد، عده ای سرخود تحت عنوان دفاع از حریم ولایت به کوی دانشگاه حمله ور شوند و تصویری منفی از جامعه‌ی اسلامی در جهان عرضه شود. امکان اعتصاب گسترده در فرانسه نه بر بحران گسترده‌ی اقتصادی که بر آزادی‌های گسترده‌ی اجتماعی دلالت دارد.

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

اگر پدیدار نباشد

كُنتُ كَنزاً مَخفياً فاحبَبتُ أن أعرفَ فخَلَقتُ الخَلقَ لِكَي أعرفَ
و اگر پدیدار نباشد کی راهی به سوی ذات خواهد بود؟

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

بیدار شوید پیش از آنکه بیدارتان کنند

ألناسُ نیامٌ فإذا ماتوا إنتبهوا
موتوا قبلَ أن تموتوا

بیدار شوید پیش از آنکه بیدارتان کنند.

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

وقتی انسان موش می‌شود!

مدتی است که وقتی روزها از اتوبان شیخ فضل‌الله گذر می‌کنم بیلبردی تبلیغاتی را می‌بینم که بر سینه یک پل عابر پیاده در مقابل هجوم نگاه مسافران و رانندگان با این جمله خودنمایی می‌کند:
با مادر جسم انسان ساخته می‌شود و با کتاب روح انسان.
موضوع این نوشتار بخش اول جمله است: وظیفه‌ی مادر پرورش جسم انسان است. شاید تأمل در همین یک جمله بتواند نشان دهد که چرا امروزه مادری یکی از مشاغل پست در جامعه‌ی ما تلقی می‌شود، چون مادری پرورش جسم انسان است: یعنی شیر دادن، رفتن و شستن و کارهایی از این دست. از همین جاست که زنان همه در پی آن هستند که شغلی برای خود دست و پا کنند و چنین ننگی را به جان نخرند. ننگ پرورش جسم یک کودک. راستش ریشه‌ی این واقعه البته در انسان‌شناسی جدیدی است که انسان را نه ترکیبی اتحادی از جسم و روح که صرفاً اتحادی از قوای جسمانی می‌داند. در این صورت وظیفه‌ی مادر نیز پرورش جسم انسان است چرا که دیگر روحی باقی نمانده است. در گذشته مادری بزرگترین وظیفه بود، از دامن زن بود که مرد به معراج می‌رفت و در این دنیای بی‌آسمان مدرن دیگری خبری از معراج نیست. چنین می‌شود که انسان به حیوانی پیشرفته تبدیل می‌شود، حیوانی که می‌تواند مانند سایر حیوانات از شیر خشک تغذیه کند، در یک کارگاه تولید انبوه انسان به نام مهد کودک رشد کند و البته مادری نیز شاید پست‌ترین شغل باشد. چرا که تنها پرورش جسم است، چرا که انسان موشی است پیشرفته و متمدن.
پانوشت: ان شاء الله در آینده پیرامون انتقادات مطرح‌شده به مقالهی دایره‌ی مسدس و در دفاع از کلیت و ضرورت علم مقاله‌ای جهت درج در همین جا خواهم نگاشت.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

دایره‌ی مسدس: دقیقه‌ای انتقادی در باب علم بومی

پیش‌نوشت: این یادداشت را پس از اخذ نظر موافق برخی از دوستان مبنی بر نشر آن و با احتیاط فراوان منتشر می‌کنم.
این روزها سخن گفتن از علم بومی به مد روز تبدیل شده است. حتی علم بومی به گونه‌ای مترادف علوم انسانی اسلامی تلقی می‌شود. ولی پرسشی که در ابتدای امر با اندکی تأمل به ذهن می‌رسد آن است که آیا اساساً علم می‌تواند متصف به وصف بومی شود؟
از دیرباز و از عصر افلاطون و ارسطو و در میان تمامی جوامع بشری همواره هنگامی که سخن از علم گفته می‌شود مراد از آن گزاره‌هایی است که واجد کلیت و ضرورت باشند. به عبارت دیگر علم مجموعه گزاره‌هایی است که بتوانند مستقل از ناظر و زمینه‌ی فرهنگی از اعتبار عینی برخوردار باشند. یک گزاره هنگامی می‌تواند حقیقتاً به صفت علمی متصف شود که نظر به ماهیت موضوع داشته باشد و به اصطلاح علمای منطق از جنس گزاره‌های حقیقیه باشد. گزاره‌های حقیقه به تعبیر ابن‌سینا علاوه بر کلیت دارای ویژگی ضرورت هستنند و نظر به مجموعه خاصی از اشیا ندارند. این گزاره‌ها با جای اشاره به مصادیق عینی به ماهیت موضوع نظر دارند.
از ویژگی‌های مشترک تمامی نظام‌های فلسفی از ابن‌سینا تا کانت آن است که هنگام بحث از علم، ویژگی کلیت و ضرورت را به عنوان خصیصه‌ی اساسی آن ذکر می‌کنند. البته کلیت و ضرورت در نزد ابن‌سینا با نظر به ماهیت موضوع و عینیت آن است، ولی در نظر کانت با نظر به سوژه و حیث سوبژکتیو گزاره است. ولی این دو علی رغم تمامی اختلافات اساسی‌شان علم را مجموعه گزاره‌های واجد کلیت و ضرورت می‌دانند.
در قرن بیستم نیز که ظهور جریان‌های پست مدرن در جنبش فلسفه‌ی قاره‌ای از یک سو و ظهور مکاتب نسبی‌گرا در فلسفه‌ی تحلیلی شیوع دارد، آنچه مورد نزاع قرار می‌گیرد اصل امکان علم است، به گونه‌ای که اینگونه جریانات با نفی امکان دستیابی به گزاره‌های کلی و ضروری و نیز نفی امکان توجیه کلیت و ضرورت گزاره‌های علمی، اصل امکان علم را منتفی می‌سازند. در نظر اینگونه جریانات که فلسفه‌های علم نسبی‌گرا، جریان‌های فلسفی پست مدرن و معرفت‌شناسان اجتماعی را شامل می‌شوند علم مجموعه‌ای از گزاره‌های محلی وابسته به ناظر و موقعیت اجتماعی و زیست بوم و به عبارت دیگر مجموعه‌ای از گزاره‌های نسبی است. بنابراین دیگر علم به معنای یک حقیقت عام مستقل از دیدگاه ناظر امکان تحقق ندارد.
بنابراین پذیرش امکان علم بومی، مستلزم پذیرش یک نقطه نظر نسبی‌گرا و در واقع نفی امکان علم است. با پذیرش بومی بودن علم، این میراث بشری به جای آنکه کاشف از حقیقت باشد به مجموعه‌ای از گزاره‌ها تبدیل خواهد شد که در نهایت تنها ارزش ابزاری خواهد داشت.
این نوع نگاه به علم ناشی از بحران غرب و میراث مکاتب ساختارشکن و نسبی‌گرای فلسفی است. آنچه در این میان مهم است آنکه چنین نگاهی به علم به هیچ وجه در سنت اندیشه اسلامی پیشینه‌ای نداشته و متفکران بزرگ مسلمان همچون ابن‌سینا، ملاصدرا و علامه طباطبائی همواره از امکان دستیابی به گزاره‌های واجد کلیت و ضرورت دفاع کرده‌اند. پذیرش امکان علم بومی به معنای آن است که علم دیگر صاحب مقام قبلی خود یعنی کاشفیت از حقیقت و هدف از علم‌آموزی دیگر استکمال نفس انسانی نیست و تنها حیثیتی ابزاری دارد؛ این انگاره خود یک انگاره‌ی مدرن است و نمی‌تواند با سنت تفکر اسلامی سازگار باشد.
پانوشت 1: این مقاله پیش از انتشار به استحضار چند تن از دوستان رسید و انتقاداتی به آن طرح شد. همچنین در فاصله کوتاه انتشار قبلی در وبلاگ، توسط یکی دیگر از دوستان به استحضار یکی از اساتید محترم دانشگاه تربیت مدرس هم رسید. نقطه‌ی محوری تمامی انتقادات آن بود که آنچه به عنوان علمی بومی به شدت مورد دفاع است نه علم به معنای اخذ شده در این مقاله، که ابزاری برای رفع معضلات منطقه‌ای است. البته در این میان مسأله‌ی دیگر آن بود که تعریف مأخوذ از علم در این مقاله امروز چندان مورد پذیرش نیست. نگارنده گرچه با امکان تحقق علم بومی به معنای اول موافق است، با این حال آن را شایسته‌ی نام علم نمی‌داند، ولی با تعاریف مدرن معرفت توافقی نداشته و آنها را ناشی از بحران معرفتی غرب مدرن می‌داند: ولله اعلم بالصواب.


پانوشت 2: پس از انتشار این مقاله برخی از دوستان با انتشار یادداشت هایی نظراتی انتقادی نسبت به مدعای این مقاله مطرح کردند که پیوند به آنها در ادامه می آید:
دیالوگی با مصطفی در باب امکان علم بومی
نامه ای درباب امکان علم بومی

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

آیا در این حالت، در سلامت بر دین خود هستم؟

شیخ صدوق با سندی معتبر از امام رضا عليه السلام به نقل از پدرانش، از امام على عليه السلام اين گونه روایت می‌کند: ...ای رسول خدا با فضیلت‏ترین اعمال در این ماه (رمضان) چیست؟
رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم فرمود: یا ابا الحسن برترین کارها در این ماه اجتناب از محرّمات خدا است، سپس گریستند.
پس گفتم: ای رسول خداچرا می گرييد؟
رسول الله صلّى الله علیه و آله فرمود: یا علی! من گریه مى‏کنم براى حادثه‏اى که در این ماه بر تو فرود مى‏آید، گویا تو را مى‏بینم که به سوى پروردگارت نماز میگذارى و بدبخت‏ترین افراد جهان، نابکارتر از پى‏کننده ناقه ثمود، ضربه‏اى بر فرق سرت فرود مى‏آورد که محاسن تو را خضاب خواهد کرد
امیر المؤمنین علیه السّلام مى‏فرماید: عرضه داشتم یا رسول الله آیا در این حالت، در سلامت بر دین خود هستم؟
پیغمبر فرمود: آرى در این هنگام دینت سلامت است.
سپس فرمود: یا على هر کس ترا بکشد مرا کشته، هر کس بتو کینه بورزد با من عداوت نموده و آن کس که بتو دشنام دهد مرا دشنام داده است، تو نسبت بمن مثل خود من هستى، روان تو جان من است خمیره تو از طینت وجود من است، خداوند من و تو را آفرید و من و تو را برگزید، مرا براى مقام پیامبرى انتخاب کرد و تو را به مقام امامت نصب فرمود، آن کس که امامت تو را انکار کند، پیامبرى مرا انکار نموده است. یا على تو جانشین من و پدر فرزندانم و همسر دخترم هستى و خلیفه من بر امّتم در زندگى و مرگم میباشى، فرمان تو فرمان من است و نهى تو نهى من است، سوگند بخدائى که مرا به پیامبرى برگزیده و بهترین جهانیان قرار داده است تو حجّت خدا بر آفریدگان او هستى، و امین سرّ پروردگارى، و بر بندگان خلیفة اللّهى.

منبع: بحار/ ج96/ص157 و 158؛ عیون أخبار الرضا/ ج1/ص295

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

قلبی مهربان، چهره‌ای ماندگار

از دور دست برایم تکان داد، مشغول تعمیر یک خوابگاه دانشجویی بود. خیلی دلم برایش تنگ شده بود، جلو رفتم. اولش تعجب کردم و بعد که به خود آمدم پرسیدم استاد مگر شما فوت نکرده‌اید؟ خندید و گفت چرا، ولی با مردن همه چیز تمام نمی‌شود. من خیلی برای شما دست تکان می‌دهم ولی شما متوجه نمی‌شوید. از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت کردم، دمدمه‌های سحر بود. به یادش صلواتی فرستادم.
چهل روز از مرگ پروفسور کارو لوکس می‌گذرد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

دانشگاه در تسخیر اغنیا: تأمّلی بر دردی تسکین‌یافته


سال دوم تحصیلم در دانشکده‌ی فنی، زمزمه‌ی اجرای طرحی به گوش رسید که بر اساس آن عده‌ای با پرداخت شهریه شصت میلیون تومانی خارج از روال کنکور سراسری، دو سال در دانشکده‌ی فنی و دو سال در یکی از دانشگاه‌های آمریکا تحصیل کرده و در نهایت مدرک کارشناسی دریافت می‌کردند. این طرح که از آن به عنوان طرح دو بعلاوه‌ی دو یاد می‌شد حساسیت ما را برانگیخت، چه آنکه آن روزها ناپخته بودیم و در بسیج مسأله‌ی عدالت اجتماعی و مطالبه‌ی آن برایمان از اهمیت فراوانی برخوردار بود. این شد که با نظر مسئول وقت بسیج دانشجویی دانشکده‌ی فنی در یکی از جلسات بسیج این مسأله را مطرح کردم و ضرورت اعتراض به آن را متذکر شدم. ولی با کمال تعجب با اعتراض برخی دوستان مواجه شدم که اصل نادرست بودن چنین اقدامی را زیر سؤال برده و آن را امری کاملا مطلوب و عادی قلمداد می‌کردند. محورهای دفاع اعضای شورای مرکزی نیز خود قابل تأمل بود: اگر دولت امکان تحصیل این افراد را در دانشگاه فراهم نکند آنها همین پول را در دانشگاه‌های کشورهای حاشیه خلیج فارس خرج می‌کنند، کسانی که از سرمایه‌ی بیشتری برخوردارند مختارند آن را به گونه‌ای که می‌خواهند خرج کنند، دولت امکانات تحصیل رایگان را از طریق کنکور برای خیل مشتاقان ادامه‌ی تحصیل فراهم کرده و می‌تواند ظرفیت مازاد را نیز از طریق اخذ شهریه پر نماید و البته دست آخر آنکه همین الان نیز کسانی که در دانشگاه پذیرفته می‌شوند اکثراً به مدد سرمایه‌ی خانوادگی به این موقعیت دست یافته‌اند، بنابراین به فرض آنکه چنین طرحی ناعادلانه باشد، هم اکنون نیز صورت خفیفی از آن در دانشگاه ساری و جاری است. آن روزها با گوشزد کردن نکاتی پیرامون معنا و ارزش عدالت اجتماعی و تبعات بلندمدت اجرای چنین طرحی جمع مخالفین این طرح در میان اعضای شورای مرکزی برای اعتراض به آن متقاعد شدند، ولی هنگامی که دامنه‌ی این اعتراضات عمومی شد و به سطح دانشکده رسید با اعتراض و شماتت‌های توأم با تمسخر دانشجویان مواجه شدیم؛ البته در اینجا دیگر استدلال‌های مطروحه در شورای مرکزی کارگر نیفتاد و اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان به هیچ وجه حاضر به شرکت در این اعتراض نشدند، این شد که به همراه جمعی قلیل و هم‌صدا با دانشجویان چند دانشگاه بزرگ صنعتی کشور به تحصنی چند روزه در مقابل مجلس شورای اسلامی دست زدیم، گرچه پایان تراژدی آنجا بود که نمایندگان اصولگرای مجلس نوپای هفتم در پاسخ به اعتراض دانشجویان با تصویب طرحی به پذیرش دانشجوی خارج از ردیف کنکور با اخذ شهریه برای پر کردن ظرفیت مازاد دانشگاه‌ها، صورتی قانونی بخشیدند و تازه آنجا بود که شاید نخستین بار چهره‌ی چندلایه‌ی سیاست بر ما آشکار شد.
یکی از پرسش‌هایی که پس از آن وقایع به شدت ذهن مرا به خود مشغول داشت آن بود که چرا دانشجویانی که در اعتراض به جداسازی بوفه، صدور حکم حبس برای یک روزنامه‌نگار و وقایعی از این دست لب به اعتراض می‌گشایند و گریبان چاک می‌دهند، در مقابل چنین طرحی نه تنها جانب سکوت را پیش می‌گیرند، بلکه حتی جانانه به دفاع از آن می‌پردازند. جستجوی پاسخ به این پرسش بود که مرا با حقیقتی تلخ در وضعیت نظام آموزش کشور بیشتر آشنا کرد. در همان روزهای اولی که به دانشکده‌ی فنی آمده بودم، اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد، آن بود که در دو رشته‌ی برق و کامپیوتر اغلب قبولی‌ها یا از مدارس غیرانتفاعی هستند و یا از مدارس وابسته به سمپاد و کمتر از 10 درصد دانشجویان این دو رشته طبق مشاهدات و تخمین‌هایی که داشتم، از مدارس دولتی بودند. علاوه بر این تقریبا شصت درصد دانشجویان این دو رشته را نیز تهرانی‌ها تشکیل می‌دادند. البته پس از آنکه دامنه‌ی دوستی‌هایم با همکلاسی‌ها افزایش یافت متوجه شدم، اغلب دانشجویان تهرانی از مناطق بالای شهر هستند (دوستی می‌گفت این مسأله در بین خانم‌ها چشم‌گیرتر است والله اعلم باالصواب). وقتی این توزیع طبقاتی را در کنار بی‌تفاوتی دانشجویان دانشکده‌ی فنی نسبت به مقولاتی مانند فقر گذاشتم، پرسشی که البته چندان پیچیده و صعب هم نبود پاسخ خود را یافت: متأسفانه به دلیل پایین بودن کیفیت مدارس دولتی، اغلب کسانی که به دانشگاه‌های خوب کشور راه پیدا می‌کنند، از طبقات مرفه هستند و اینان به دلیل پایگاه طبقاتی خاص خود نسبت به مسآله‌ی فقر دغدغه‌ی چندانی ندارند، چه آنکه لازمه‌ی توجه به یک امر اطلاع از آن است و البته به دلیل تقسیم شهر به دو بخش شمال و جنوب اغنیا کمتر از حال فقرا اطلاع می‌یابند، بنابراین این معضل ناشی از بی‌عدالتی موجود در نظام آموزشی کشور است که در نهایت در آموزش عالی کشور ظهور و بروز دارد؛ و طبیعی است که در چنین وضعیتی اکثریت دانشجویان نسبت به مقولاتی مانند عدالت اجتماعی و فقرستیزی بی‌تفاوت باشند و یا آنکه این چنین مسائلی برایشان اولویت چندانی نداشته باشد. چه آنکه همواره در تحقق عدالت اجتماعی نوعی سیاستگذاری‌های نابرابرانه اعمال خواهد شد و کفه‌ی سبک ترازوی این سیاست‌های نابرابرانه به سوی طبقه‌ی بیشتر بهره‌مند است. بنابراین چنین طبقه‌ای نه عنایت چندانی به مسأله‌ی عدالت دارد و نه علاقه‌ای به تحقق آن.
آنچه در کنار این معضل رخ می‌نماید معضلی جدی‌تر و ریشه‌ای‌تر است که همانا پیدایش طبقه‌ای اجتماعی به نام مرفهین است. به عبارت دیگر عده‌ای به خاطر بهره‌مندی‌های مالی به یک طبقه‌ی متمایز در جامعه تبدیل شوند. همواره وقتی سخن از رفاه‌زدگی به میان می‌آید و از نسبت آن با تعالیم دین مبین اسلام پرسیده می‌شود، عده‌ای با طرح یک مغلطه صورت مسأله را منحرف می‌کنند: اسلام با مالکیت خصوصی و بهره‌مندی و رفاه مخالف نیست. این سخن در جای خود سخنی متین و درست است، ولی معضل رفاه‌زدگی نه مسأله‌ی رفاه و ثروت که شکل‌گیری طبقه‌ای به نام مرفهین است. به عبارت دیگر این معضل، معضل تقسیم شهر به دو بخش شمال و جنوب و تقسیم جامعه به دو گروه ضعفا و اغنیا است. به گونه‌ای که سفره‌های آنها و مدارس آنها و سایر بهره‌مندی‌های این دو دسته از هم جدا شود. این نوع نظام اجتماعی، نظامی است که به شدت در تعالیم اسلامی مورد نفی قرار گرفته و انبیای الهی نیز مبارزه با پایگاه‌های طبقاتی را که منشأ امتیازات اجتماعی می‌شود در سرلوحه‌ی مبارزات خویش قرار داده‌اند.
به مسأله‌ی بی‌عدالتی در نظام آموزشی بازمی‌گردیم. برای بررسی این معضل باید به تاریخچه شکل‌گیری مدارس غیرانتفاعی نیز رجوع کرد. این مدارس نخستین بار پیش از انقلاب اسلامی تحت عنوان مدارس ملّی تأسیس شد. مدارسی که به دلیل دریافت شهریه عمدتاً محل تحصیل فرزندان خانواده‌های متمکّن بود. با پیروزی انقلاب اسلامی، شهید رجائی کفیل وزارت آموزش و پرورش دولت موقت با برچیدن مدارس ملّی همه‌ی مدارس را دولتی اعلام کرد؛ ولی مجدّداً در روزهای پایانی مجلس دوم علی‌رغم مخالفت جناح موسوم به چپ اساسنامه‌ی این مدارس تحت عنوان مدارس غیرانتفاعی به تصویب رسید. استدلال موافقان این طرح آن بود که از سویی باید مردم در امر آموزش و پرورش مشارکت داشته باشند و از سوی دیگر آموزش رایگان برای همه‌ی اقشار عادلانه نیست، افرادی که خود می‌توانند از عهده‌ی هزینه‌ی تحصیل فرزندان خود برآیند نباید از امکانات دولتی بهره‌مند شوند. جالب آنجاست که هم بر چیدن مدارس ملّی و هم احیای آن تحت عنوان غیرانتفاعی به بهانه‌ی تحقّق  عدالت صورت گرفته است. این خود بخشی از یک معضل بزرگتر در تاریخ جمهوری اسلامی است، چه آنکه همواره سیاست‌های متناقضی چون کوپنی کردن کالا و طرح تعدیل اقتصادی، دولتی کردن اقتصاد و سیاست‌های کلی اصل چهل و چهار قانون اساسی و ... همواره تحت عنوان عدالت اجرایی شده است. این خود حاکی از سرگذشت تراژیک مقوله‌ی عدالت در جمهوری اسلامی است که امروز پس از گذشت سی سال به یک این همانی تبدیل شده و با مقولات متناقض قابل جمع است. عدالت در جهموری اسلامی به یک این‌همانی صرف تبدیل شده است. نگارنده در مواضع دیگری در این باب به تفصیل سخن گفته و قصد ندارد که در این مجال به این بحث بپردازد و صرفاً به این جمله بسنده می‌کند که مادامی که در زمینه‌ی عدالت و نسبت آن با اسلام نظریه‌پردازی اساسی صورت نگیرد و نظریه‌ای جامع در باب عدالت اسلامی ارائه نشود، وضعیت به همین منوال خواهد بود.
شکل‌گیری مدارس غیرانتفاعی با استدلال‌های فوق گرچه می‌توانست به عدالت آموزشی منجر شود، ولی عدم توجه مسئولان امر به ارتقای کیفی مدارس دولتی در نهایت منجر به آن شد که نقطه‌ی مشترک میان مدارس دولتی و غیرانتفاعی تنها در اسم آنها باشد. در واقع مدارس دولتی مدارسی بی‌کیفیت و متعلق به خانواده‌های کم‌درآمد و مدارس غیرانتفاعی متعلق به کسانی است که از بضاعت بیشتری برای تعلیم فرزندان خود برخوردارند، این مسأله گرچه در مورد همه‌ی مدارس دولتی و غیرانتفاعی واقعیت ندارد، ولی نگاهی به وضعیت ورودی دانشگاه‌های برتر کشور می‌تواند نشان دهد که این ادعا به چه میزان قرین به صحت است. یک مغطله‌ی رایج در میان مسئولان امر آن است که افزایش کرسی‌های دانشگاهی و به تبع آن افزایش شانس قبولی افراد را در دانشگاه دال بر عدالت آموزش تلقی می‌کنند، ولی باید به این مسأله توجه کرد که رقابت اصلی در آزمون ورود به دانشگاه بر سر صندلی‌های چند دانشگاه برتر کشور و البته در آن میان هم چند رشته‌ی برتر است، و وضعیت توزیع قبولی‌ها این رشته-دانشگاه‌ها است که باید برای بررسی عادلانه بودن یا نبودن نظام آموزشی کشور مورد بررسی قرار داد.
این معضل گرچه در نوع خود بسیار جدی است، ولی تاکنون در هیچ یک از صحبت‌ها و دغدغه‌های مقامات عالی‌رتبه کشور انعکاسی نداشته است، دلیل آن هم البته روشن است، فرزندان مسئولان مقامات عالی‌رتبه خود محصّلان مدارس غیرانتفاعی هستند و از این رو ایشان اطلاعی از این وضعیت ندارند. متأسفانه حتی سیاست‌هایی مانند بومی‌گزینی نیز به این معضل دامن می‌زند، یعنی اندک دانشجویان شهرستانی که در گذشته شانس ورود به دانشگاه‌های تهران را داشتند حالا از گذشته هم کمتر می‌شوند و این را بگذارید در کنار این واقعیت که تهرانی‌ها هم اغلب از مدارس غیرانتفاعی و از نقاط شمالی شهر هستند، معضلی که در رشته‌های پرطرفدار بیشتر به چشم می‌خورد. (به عنوان مثال بر اساس مشاهدات شخصی این مسأله در دو رشته‌ی برق و کامپیوتر در مقایسه با فلسفه و تاریخ چشم‌گیرتر است.)
متأسّفانه این روند منجر به پیداش نسلی از نخبگان شده که غافل از وضعیت زندگی و معیشت طیف گسترده‌ای از جامعه هستند و به تبع آن موقعیت یک تکه‌ی خاص از تهران را به کل کشور تعمیم می‌دهند؛ نمونه‌ی عینی این معضل آشوب‌های سال گذشته بود؛ آشوب‌هایی که یکی از دلایل عمده‌ی آن باور قسمت خوش‌نشین شهر به تقلب در انتخابات بود، چه آنکه نتیجه‌ی انتخابات با رأی و نظر آنها و اطرافیانشان تفاوتی فاحش داشت. جالب آنجاست که این طبقه‌ی جدید به لحاظ ایدئولوژیک طیف‌های گوناگونی را در برمی‌گیرد، هم مذهبی‌های سنتی و هم افرادی که کمترین پایبندی را به شعائر دینی ندارند، نقطه‌ی مشترک آنها در همین بهره‌مندی‌های اقتصادی است، طبقه‌ای جدید که البته درک چندانی از مفهوم فقر و استضعاف ندارد. توجه به یک واقعیت غم‌انگیز دیگر نیز خالی از لطف نیست. متأسفانه به دلیل غفلت‌های صورت‌گرفته در این زمینه نظام آموزشی ایران به یکی از طبقاتی‌ترین نظام‌های آموزشی جهان تبدیل شده است، به گونه‌ای که یکی از اساتید دانشگاه چند سال پیش می‌گفت حتی نظام آموزشی کشور انگلیس نیز چنین وضعی ندارد.
امروزه چنین مسأله‌ی مهمی به هیچ وجه مورد توجه برنامه‌ریزان و مدیران اجرایی کشور نیست، نه خبرنگاران درباب آن می‌نویسند و نه ائمه‌ی جمعه در خطبه‌های خود بر آن می‌تازند؛ ولی هنگامی که به تبعات این معضل و آسیب‌های بلند مدت آن توجه شود، نمی‌توان به سادگی از آن عبور کرد. تصور کنید گروهی را که به دلیل طبقاتی بودن جامعه همواره در بخشی از شهر زیسته که اغلب آدم‌های اطراف وضعیت مالی مطلوبی دارند، در مدرسه‌ای اینچنینی تحصیل کرده و البته در نهایت به دانشگاهی آمده که باز هم وضعیت تقریباً به همین صورت بوده است. این افراد که غالب فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های برتر کشور را تشکیل می‌دهند در آینده کلیدی‌ترین پست‌های این کشور را نیز به دست خواهند گرفت و تصورش را بکنید که در آن هنگام سرنوشت انقلاب مستضعفین چه خواهد بود. در این مقاله بر آن نبودم که رفتن به مدارس غیر انتفاعی را ضد ارزش و تحصیل در مدارس دولتی را ارزش بدانم، تهرانی‌ها را مستکبر و شهرستانی‌ها را مستضعف بنامم، تمام بحث بر سر توزیع نامتقارن امکانات رایگان عمومی در بین طبقات و اصناف مختلف اجتماعی است. چیزی که در بررسی این معضل بیش از هر چیز دیگری رخ می‌نمایاند آن است که با توجه به غفلت مسئولان و متصدیان امر، دانشجویان و به طور خاص دانشجویان بسیجی که همواره بر آن بوده‌اند پرچم عدالت‌خواهی را در اهتزاز درآورند می‌توانند با برگزاری همایش‌ها و سمینارها و پرسش از مسئولین امر این معضل فراموش شده را به یک مسأله‌ی ملی تبدیل کنند. و البته در این میان باید به این نکته نیز توجه داشت که مسأله‌ی اصلی نه نفی مدارس غیرانتفاعی است و نه نکوهش فارغ‌التحصیلان این مدارس، آماج چنین تلاش‌هایی باید نقد ساختارهای غلطی باشد که بر اساس آن نظام آموزشی کشور صورتی به شدت طبقاتی به خود گرفته است. یکی از آفات جدی در نقدهای عدالت‌خواهانه آن است که همواره محور و تمرکز اینگونه مباحث، برخورد با اشخاص و اصناف بوده است، ولی مهم‌تر از برخورد با اشخاص اهتمام سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان و مدیران اجرایی برای رفع عیوب ساختاری است.
سخن را با فرازهایی از فرمایش‌های حضرت امام خمینی به پایان می‌برم: «خدا نياورد آن روزي را كه سياست ما و سياست مسئولين كشور ما پشت كردن به دفاع از محرومين و روآوردن به حمايت از سرمايه‌دارها گردد و اغنيا و ثروتمندان از اعتبار و عنايت بيشتري برخوردار بشوند. معاذالله كه اين با سيره و روش انبيا و اميرالمومنين و ائمه‌ی معصومين -عليهم السلام - سازگار نيست، دامن حرمت و پاك روحانيت از آن منزه است، تا ابد هم بايد منزه باشد و مي‌فرمود: بايد سعي شود تا از راه رسيده‌ها و دين به دنيافروشان ، چهره‌ی كفرزدايي و فقرستيزي روشن انقلاب ما را خدشه‌دار نكنند و لكه ننگ دفاع از مرفهين بي‌خبر از خدا را بر دامن مسوولين نچسبانند.»

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

مروری بر یک ادعا

چندی است که وزارت علوم تحقیقات و فن‌آوری و البته رؤسای محترم دانشگاه‌ها از ضرورت بازنشستگی اساتید به منظور جذب اساتید جدید و تقویت فضای علمی دانشگاه‌ها سخن می‌گویند. در این زمینه تمام تأکید مسئولین آن است که بازنشستگی اساتید فارغ از دیدگاه‌های سیاسی ایشان و تنها بر حسب معیارهای آکادمیک است.
در سیر جدید بازنشتگی اساتید دانشگاه تهران اتفاقی رخ داد که می‌تواند نمایانگر صحت و سقم ادعای مسئولان محترم وزارت علوم باشد. به این منظور ابتدا ماده 36 قوانین و مقررات استخدام کشوری را مرور کرده و سپس به طور مصداقی یکی از بازنشستگی‌های صورت گرفته در گروه فلسفه‌ی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران را بررسی می‌کنیم.
در ماده 36 قوانین و مقررات استخدام کشوری آمده است: « دانشگاه مكلف است كه اعضاي هيات علمي را كه به سن 65 سال تمام رسيده‌اند بازنشسته كند».
همچنین ایرانمنش رئيس مركز هيئت‌هاي امناي و مميزه مركزي وزارت علوم به عنوان متولي اصلي اين بخش، با بيان اينكه قانون بازنشستگي اساتيد تغييري نكرده، در اين خصوص گفت: «بر اساس آن چيزي كه از حدود 20 سال پيش حاكم بوده اعضاي هيئت علمي مي‌توانند بر اساس قانون استخدام كشوري تا سن 65 سالگي فعاليت داشته باشند». او در ادامه گفت : «دانشياران مي‌توانند حتي در صورت رسيدن سابقه كاري به بيش از 30 سال نيز تا سن 65 سالگي به فعاليت خود ادامه دهند».
در اواخر تیر ماه خبر بازنشستگی یکی از اعضای هیئت علمی گروه فلسفه دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران منتشر شد. این عضو هیئت علمی متولد سال 1334 و  دانشیار دانشکده‌ی ادبیات است. او در سال 1370 به استخدام دانشگاه تهران درآمده و البته پیش از آن نیز دوران خدمت خود را در وزارت آموزش و پرورش سپری کرده است. او در دانشگاه تهران به تدریس دروس فلسفه‌ی اسلامی (کارشناسی)، منطق جدید و قدیم (کارشناسی) و فلسفه‌ی دکارت (کارشناسی ارشد) اشتغال دارد. نکته‌ی جالب توجه آن است که دانشگاه تهران به محض پر شدن سابقه سنوات خدمت سی ساله‌ی او (با احتساب دوران خدمت در وزارت آموزش و پرورش) اقدام به بازنشتگی او نموده است. در حالیکه وی دانشیار دانشگاه تهران و 55 ساله است.
اما از سوی دیگر فرد دیگری متولد سال 1324 و دانشیار دیگر گروه فلسفه‌ی دانشگاه تهران همچنان عضو هیئت علمی این دانشگاه است. وی تنها یک درس کانت را در مقطع تحصیلات تکمیلی تدریس می‌کند. وی 65 ساله بوده و از ابتدای انقلاب در وزارت آموزش و پرورش به خدمت مشغول بوده و از سال 1364 در دانشگاه تهران به تدریس می پردازد.
به نظر می‌آید مروری بر آنچه گذشت می‌تواند صحت ادعای مسئولان محترم وزارت علوم ، تحقیقات و فن‌آوری را آشکار نماید.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

مرگ استاد


خبر کوتاه بود و تکان دهنده، دکتر کارو لوکس پرده در نقاب خاک کشید.
بی هیچ مقدّمه و مؤخّره‌ای . مانند همه‌ی انسان ها که بی مقدّمه می‌میرند. دکتر کارو لوکس هم درگذشت، هیچگاه چهره‌ی خندان او را از یاد نخواهم برد.