۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

در جهان گفتگو

یکی از مهم‌ترین خصایص حقیقت نظری آن است که در دل گفتگو خود را ظاهر می‌سازد، یعنی هنگامی که همسخنان حسن نیت یکدیگر را بپذیرند و هیچ یک به دنبال غلبه بر دیگری نباشد، هر یک از طرفین در بستر گفتگو با دور شدن از افق اولیه خویش به معارف جدیدی دست می‌یابند. از این رو جهان معرفت جهان دوستی و گفتگو است، جهانی که اهالی آن از طریق تعامل دوستانه با یکدیگر کرانه‌های معرفت را گسترش می‌دهند. مصداق بارز این ادعا نیز محاورات افلاطون است.
نقل است که مرحوم شهید مطهری در ابتدای انقلاب اسلامی با هدف دفاع از حقایق اسلامی در پی آن بود بستری در دانشگاه پدید آورد که صاحبان آرای معارض در محیط‌های علمی حضور یافته و به طرح نظرات خود بپردازند و در کنار آنها اسلام‌شناسان برجسته از حقانیت دین مبین اسلام دفاع کنند؛ در آن صورت هم دانشجویان به حقانیت اسلام پی خواهند برد و هم آنکه سستی باورهای سایر مکاتب آشکار خواهد شد.
یکی از مهم‌ترین اتفاقات ماه‌های گذشته، متهم شدن علوم انسانی غربی به عامل اصلی و پنهان آشوب‌های اخیر بود؛ البته می‌توان اصل این ادعا را مورد برررسی قرار داد، ولی این نوشتار بر آن نیست که به بررسی صحت این اتهام و اثبات جرم بپردازد. مشکل اصلی آن است که چنین اتهامی به فرض صحت باید در فضای گفتگو مورد بررسی قرار گیرد، و راه گریز از آفات علوم انسانی غربی نه حذف آن از تارک دانشگاه که ابطال آن از طریق گفتگو و بحث منطقی است. همان چیزی که استاد شهید سی سال پیش به دنبال آن بود.

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

خودت را بشناس

من: می‌خوام یک نصیحتی بهت بکنم.
او: چی؟
من: خودت را بشناس!
او: ‫‫‫یعنی چی؟
من: یعنی بدان که چی میدانی و چه نمیدانی!
او: یعنی چی که چه می‌دانی و چه نمی‌دانی؟
من: یعنی اینکه به دانسته‌ها و ندانستههای خود وقوف داشته باش!
او: خوب این یعنی چی ؟ وقوف داشته باش.
من: یعنی به جهل و علم خودت آگاه باش!

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

پدیدار و ذات


وَ بَعضُهُم و مِنهُمُ الغَزّالی یَزعمونَ أنَّهُ قَد یُعرَفُ مِن غَیرِ النَظَرِ إلی العالَم، فَهُو غَلَط. (فصوص‌الحکم، فص شیثی)
اللّهُمَّ إنّى اَسئَلُكَ مِن كَلِماتِكَ بِأَتَمِّها وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تآمّه. اللّهُمَّ إنّى اَسئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلُّها. (دعای سحر)
اگر اسمای الهی نباشد آیا راهی به سوی ذات خواهد بود؟
اگر پدیداری نباشد کجا می‌توان راهی به ذات یافت.
و چنین است داستان پدیدارشناسی: سفری از پدیدار به سوی ذات.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

صبح روز تلخ

از خواب بیدار می‌شوم. مادر دارد اشک چشم‌هایش را پاک می‌کند، می‌پرسم: چی شده؟ با بعض می‌گوید: امام فوت کرده. و امروز پس از بیست و یک سال هنوز داغ او در دلم زنده است؛ سنگینی این بار تا آخر عمر بر دوش خواهم کشید.
پانوشت 1: می‌خواهم به روح پرفتوح منجی انسانیت در عصر جهالت ثانی بشر ادای احترام کنم؛ ولی افسوس که حال نوشتن ندارم: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد. از این رو به نوشتن این چند جمله بسنده می‌کنم و از خدای متعال می‌خواهم که فرصتی فراهم کند تا بتوانم روزی امام را آنگونه که شناختم بر قلم آورم.
پانوشت 2: میلاد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر را تبریک می‌گویم.
پانوشت 3: بخشی از مقاله شهید آوینی در سوگ امام با عنوان داغ بی‌تسلی
داغ های همه تاریخ را ما به یکباره دیدیم،چرا که ما امت آخرالزمانیم، و خمینی، این ماه بنی هاشم، میراث دار همه صاحبان عهد بود در شب یلدای تاریخ. در عصر ادبار عقل و فلک زدگی بشر،در زمانه غربت حق، در عصری که دیگر هیچ پیا مبری مبعوث نمی شد و هیچ منذری نمی آمد خمینی میراث دار همه انبیا و اسباط ایشان بود و داغ او بر دل ما ، داغ همه اعصار ، داغی بی تسلی.
ما را این گمان نبود که بعد از او بمانیم، اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین، در این پهنه بی منتهایی که عقل راه به جایی نمی برد. دریاها و زمین و آسمان و ماه و خورشید بر جای ما ندند تا مقصود خمینی«ره» محقق شود، آن سان که بعد از رحلت آخرین فرستاده خدا نیز دور فلک بر جای ماند تا حقیقت وجود او را در جهان تحقق بخشد. آخر انسان هایی چون او که یک فرد نیستند ،یک امت اند و یک تاریخ.
داغ های همه تاریخ را ما به یکباره دیده ایم. یک بار دیگر این رسول اکرم است که در دنیا رفته است، یک بار دیگر این علی است که به شهادت رسیده است، یک بار دیگر این فاطمه است وحسن است وحسین است که ما را داغدار کرده اند، یک بار دیگر این مهدی است که در حجاب غیبت رفته است.
امام «ره» به ما آموخت که «انتظار در مبارزه است» و این بزرگترین پیام او بود. امام «ره» ما را آموخت که « عرفان را با مبارزه جمع کنیم»و خود بهترین شاهد بود  که بر این مدعا که  عرفان عین مبارزه است، و از این پس دیگر چه داعیه ای می ما ند برای انان که عرفان را به مثابه امری کاملآ شخصی بهانه واماندگی خویش می گر فتند؟
امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم.با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش . امام رفت تا بار تکلیف ما برگرده عقل واختیارمان بار شود و همان سان که سنت لا یتغیر خلقت بوده است، چرخه بلیات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم و این آیت ربانی درست درآید که " لنبلونکم حتی نعلم الجاهد منکم و الصابرین".

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

دردناک‌ترین رویداد زندگی

 - می‌دونی دردناک‌ترین رویداد زندگی چیه؟
- چیه؟
- می‌دونی نقش مُسَکّن چیه؟
- خوب نمی‌ذاره درد رو احساس کنی.
- نمی‌ذاره بفهمی، یعنی وقتی می‌فهمی دردت می‌گیره، کلا درد یک نسبت مستقیم با فهم داره، می‌دونی یعنی چی؟ یعنی علت درد هست ولی تو نمی‌فهمی، به همین خاطر هم درد نداری،
پس دردناک ترین رویداد زندگی همین فهمیدنه، آدم اگر نفهمه، هیچ دردی هم نداره، ولی وقتی فهمید دردهاش شروع میشه،خلاصه اگر آدم نفهمه راحته.
اصلا بهتر بگم تنها رویداد دردناک فهمیدنه، اگر نفهمی اصلا دردت نمی‌گیره.
- حالا فهمیدم چرا میگفتی درد پاداش خداست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

رنج انسان بودن

بعضی اوقات فکر میکنی باید بمیری تا از رنج زندگی خلاص بشی
بعد میبینی نه
بزرگترین رنج، همین رنج انسان بودنه
یعنی تا وقتی انسان هستی، چون انسان هستی باید رنج بکشی
میخوای شاه باشی، میخوای گدا باشی، هر کس که باشی، چون انسانی باید رنج بکشی
و همه بنی بشر محکوم به رنج هستند، و این تنها امید زندگیه، اینکه همه آدم ها مثل تو گرفتارند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

شاعر عاشقانه‌های دور

چهل روز از درگذشت محمد قطب‌الدین می‌گذرد.

پانوشت 1: وبلاگی برای درج نگاشته‌های دوستان در سوگ او
پانوشت 2: حق با تو بود از غم غربت شکسته‌ام                بگذار صادقانه بگویم که خسته‌ام

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

درد پاداش خداست

پدرش گفت شب مرگش را در امامزاده روستایی به سر برد که سال‌ها پیش در آنجا معلم مدرسه ابتدایی بود. می‌گفت نزدیکی‌های سحر در خواب دید که سیدی به او گفت اگر ناراحت پسرت هستی، او شفایش را از خدا گرفت. از خواب که بیدار شد، احساس کرد که محمد پس از ماه‌ها رنج حالا دیگر به آرامش رسیده است.
***
سعید می‌گفت چند روز پیش از مرگش برایم متنی را با پیامک فرستاد. می‌گفت بعد از مرگم این متن را به عنوان اعلامیه ترحیم من چاپ کنید.
***
به مادرش گفته بود که دیگر تحمل این همه درد را ندارم، برایم دعا کن تا از این همه رنج رها شوم.
***
چهارشنبه ساعت دو بامداد بود که از دنیا رفت؛ یکی دو ساعت پیش از آنکه پدر در خواب ببیند آقا شفایش را داده است.
***
محمد هم به رحمت ایزدی پیوست، تازه سی سالش تمام شده بود، رفت و من و باقی دوستان را در سوگ خویش نشاند. و بیش از همه پدری و مادری را که امیدشان همین یک پسر بود.

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

سودای محال: تأملی در امکان آزاداندیشی

چندی است که در کشور ما و در محافل دانشگاهی بحثی به نام کرسی‌های آزاداندیشی رونق یافته و همگان از ضرورت برپایی آن و منافع چنین کاری سخن می‌گویند. کار بدانجا رسیده است که اخیراً معاون فرهنگی وزیر علوم نیز سخن از ابلاغ آیین‌نامه‌ی کرسی‌های آزاداندیشی گفته است؛ یعنی که وزارت فخیمه علوم به این نتیجه رسیده برای تحقق آزاداندیشی بخشنامه صادر کند؛ و به دانشجو و استاد دستورالعملی بدهد تا بتوانند آزادانه بیندیشند.  یعنی که تصور کرده‌اند باید بر اساس بخشنامه آزادانه اندیشید.
آیا به راستی انسان می‌تواند فارغ‌بال از تعلقات و باورهای پيشين خود آزادانه بينديشد. ژان پل سارتر فیلسوف اگزیستانس معاصر گفت: آزادی سودای محال است. انسان نمی‌تواند فارغ بال از شرایط انسانی خویش و تعلقات خود آزادانه بیندیشد. ادبیات و هنر همواره متعهدند؛ و هیچ اندیشمندی نمی‌تواند ادعای تفکر و عمل آزادانه داشته باشد. انسان‌ها محکوم به شرایط انسانی و موقعیتی هستند که در آن فروافتاده‌اند.
به نظر می‌رسد که انسان همواره در اندیشه خویش مبتنی بر باورها و اندیشه‌های پیشین خود می‌اندیشد و به درکی جدید نائل می‌شود و اساساً اندیشیدن مستقل از ادراکات قبلی غیرممکن است. حتی مشاهدات تجربی آدمی نیز مؤخر بر معرفت اوست. حال با چنین وضعی چگونه می‌توان از انسان انتظار داشت که آزادانه بیندیشد؟ این سخن را نباید بدین معنا گرفت که هر دو انسانی نسبت به حقایق پیرامون خویش به یکسان در نسبت با گذشته خویش می‌اندیشند و هر دو به یک میزان آزادنیندیشند. بدین معنا گرچه آزاداندیشی به معنایی مطلق میسر نیست، ولی شاید بتوان گفت بعضی نسبت به بعضی دیگر آزادانه‌تر می‌اندیشند. در این صورت آزاداندیشی نسبتی مستقیم با اصل اندیشیدن پیدا می‌کند، کسی که می‌اندیشد نسبت به کسی که نمی‌اندیشد از آزادی بیشتری در تفکر برخوردار است.
شاید مقصود از آزاداندیشی دادن جرأت اندیشیدن به جامعه باشد؛ در این صورت باید جامعه به این سطح از آمادگی برسد که بتواند فراتر از تصلب‌های موجود در بنیادهای فکری خود تامل کند؛ نخبگان و فرهیختگان این جامعه نباید هر سخنی نویی را به دیده‌ی شبهه بنگرند و همواره آینده را در پرتو باورهای گذشته خویش فهم کنند. شاید بتوان نتایج تحقق چنین فضایی را  در جامعه آزاداندیشی نامید؛ که در این صورت آزاداندیشی نه نیازمند بخشنامه که مبتنی بر تجدیدنظر صاحبان گفتمان در نوع نگاه خویش به اندیشه‌های مخالف است. صاحبان معرفت در این جامعه همواره اسیر فهم گذشتگان از انسان و جهان و حکومت نیستند و با نگاهی از سر تامل به سخنان جدید می‌نگرند. در آن صورت آزاداندیشی نه بستری برای پاسخ‌گویی به شبهات که زمینه‌ای برای ظهور حقیقت است.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

به یاد آموزگار مرگ‌آگاهی شهید سید مرتضی آوینی

امسال هم مانند سال گذشته، نیت کردم به مناسبت سالگرد شهادت آموزگار مرگ‌آگاهی سید مرتضی آوینی مقاله‌ای پیرامون بحران انسان معاصر با تکیه بر آرای مارتین هیدگر بنویسم. باز هم میسر نشد. برای خالی نبودن عریضه، به ذکر چند بیت از شعر استاد علی معلم دامغانی در سوگ شهید آوینی که شنبه گذشته نیز آن را در مراسم سالگرد او در تالار وزارت قرائت کرد، بسنده می‌کنم:
چه بنگره است در زمین ز بانگ بسط و قبض ها؟
كه خفته اند شبروان ، كه مرده اند نبض ها
فلك جنازه می برد به جای هور از آسمان
لعاب مرده می چكد به جای نور از آسمان
صداع حجله می دهند از این عروس رایگان
چه بنگره است در زمین از این نبهره دایگان
چرا به نام آب و نان نشاط خون نمی كنی؟
فتاد لیلی از نفس ،چرا جنون نمی كنی؟
جنازه ها، جنازه ها، جنازه های خونچكان
تو شیر شرزه خود نه ای، دمی به لابه می تكان
زمانه رفت و سال ها سخط نشد، رضا تو را
مگر به عید خون كشد عزای مرتضی تو را