۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

انکار کن ای کفر مسلمانی ما را



گفتم: کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا.

گفت: اين سخن سند محکمی ندارد و صحت انتساب آن به معصوم نامعلوم است.

گفتم: شما که صدها سخن غلوآميز و شاذ را به اسم مرسل و مقبول به اهل بيت نسبت مي‏دهيد، چرا برای به اين يکی که مي‏رسيد اين قدر مته به خشخاش مي‏گذاريد؟

نگاه غضب آلودی کرد و ديگر چيزي نگفت. به خيالش گمراهی بودم که راه نجات به رويم بسته بود.

ترکيب‏بند عاشورايي با کاروان نيزه، سروده عليرضا قزوه را ورق مي‏زنم. به اين يک بيت که مي‏رسم نميتوانم بي‏تفاوت بگذرم:

پيشانی‏تمامي‏شان داغ سجده داشت آنان که خيمه‏گاه مرا تير مي‏زدند

با نيشخند و صدای بلند، طوری که من بشنوم به رفيقش گفت: از کی تا حالا کشتن چند سنی دز غزه با شهادت امام حسين در کربلا قابل مقايسه شده؟

گفت: از وقتی آقای خمينی حکومت دينی خود را در امتداد حکومت رسول الله دانست.

جشن غدير برپا کرده اند. با چه تشريفات و ريخت و پاشي. از دادن کرم کارامل در سلف گرفته تا چند نوع شيرينی و آجيل و شربت در حاشيه جشن؛ و من حيران مانده‏ام که مگر اين جشن ولايت همان امامی نيست که با کفش‏های پينه زده، شبانه گرسنگان کوفه را اطعام مي‏کرد.

از دانشکده بيرون مي‏زنم. کودکی زير پل هوايي مجاور به پل گيشا مشغول فال‏فروشي است. دست به جيب مي‏شوم تا مثلا کمی وجدان خود را آسوده کنم. مشغول صحبت با او هستم که زانتيايي با شتاب از کنارمان ميگذرد و آب داخل گودال مجاور را در آن سردی هوا به لباس‏های من و سر و صورت آن کودک مي‏پاشد. نگاه مي‏کنم؛ از دست اندرکاران جشن امروز غدير است.

بين بچه ها صحبت از کشتار کودکان و زنان فلسطينی است. محسن مي‏گويد: بای ذنب قتلت

با رگ‏های متورم وسط حرف مي‏پرد که شان نزول اين آيه و روايات ذيل آن تطبيقی بر کشتار يک مشت سنی ندارد.

مشغول تماشای سخنرانی سيد حسن از تلوزيون هستم. لحظاتی بعد تصوير ليونی بر صفحه تلوزيون نقش ميبندد که از جنگ ارزشها سخن مي‏گويد. بيل و هيلاری دست در دست هم حرکات موزون انجام مي‏دهند. چند کودک فرياد زنان به گوشه ای مي‏گريزند. دختری مبهوت جنازه مادرش را در آغوش گرفته. ترکش بمب، سينه پسر بچه‏ای را دريده است.

ندای رسول الله از پس قرنها به گوش مي‏رسد: هر کس فرياد استغاثه مسلمانی را بشنود و به داد او نرسد مسلمان نيست.

و حالا در تحير مانده‏ام که در اين وانفسای قتال حسينيان و يزيديان کيستند کوفيان؟

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

آيا انقلاب اسلامی يک انقلاب پست مدرن است



يک رويکرد رايج در ميان انديشمندان حامی وجه اسلامی انقلاب ايران برای تحليل اين پديده شگفت، آن است که انقالب را چالشی در برابر مدرنيته و سيطره عقلانيت خودبنياد انسان معاصر مي‏دانند. ولي کمتر کسی است که اين رويداد را به عنوان انقلابی در نگرش سنتی جامعه دينی نسبت به آموزه‏هاي اسلامی بداند.

انقلاب اسلامی ايران پيش از آنکه انقلابي در سياست باشد انقلابی در مبادی تفکر است، و اين انقلاب بيش از آنکه مبادی تفکر انسان پس از عصر نوزايي را با چالش مواجه نمايد، درک بشر سنتی را از وحی الهی و شرح معصومانه آن، متحول می­نمايد.

همواره وجه دينی انقلاب اسلامی به گونه‏اي تحليل شده است که گويي در تمامی اعصار پس از ظهور اسلام، تفسير رايج از آن، تفسيری ظلم‏ستيزانه و در تقابل با سلاطين جور بوده است.

در تفکر انسان شيعی تا پيش از نهضت امام خمينی گرچه رويکردهای گوناگونی در اداره اجتماع و مشروعيت سياسی و حوزه دخالت عقل در تدبير زندگی اجتماعی به چشم می‏خورد، ولی جهان تفکر شيعی در آستانه نهضت اسلامی به لحاظ کارکردی موضعی واحد اتخاذ کرده بود؛ به گونه‏ای که انسان سنتی گمان می‏برد يگانه راه حفظ سنت شيعی از گزند زمانه، پذيرش سلطنت سلطان ذی‏شوکتی است، که گرچه ممکن است فاسق و جائر باشد، ليک عنوان شيعه را يدک مي‏کشد و با ظواهر سنت شيعی سر ستيز ندارد.

يک قول مشهور در تفکر اهل سنت آن است، که بسياری از فقهای اهل سنت و جماعت، حاکميت کسی را که با تغلب سلطنت را در دست داشته باشد مشروع می‏دانند، و مشهور در فقه اماميه آن است که جمهور فقهای شيعه چنين صورتی از حکومت را به هيچ عنوان مشروع نمی‏دانند.

ولی در آستانه انقلاب اسلامی عالم تفکر شيعی بر خلاف آنچه در تئوری بدان پايبند است، در عمل به مشروعيت سلطانی که با تغلب به حکومت رسيده است تن داده‏اند.

البته نمی­توان موضع سياسی شيعه را در مقابل حکومت در طول تاريخ موضعی واحد تلقی نمود. از سويي فقهای شيعه در تبيين مساله حکومت دارای نحله‏های متعددی هستند و از سويي ديگر موضع ايشان نيز بنابر اقتضائات زمانی متفاوت است. ولی کارکرد کلی آنان در طول تاريخ عصر غيبت واحد بوده است.

بنابراين نظر به فراز و نشيب‏هاي تاريخ اسلام و جوامع اسلامی نشان مي‏دهد تفسير کنونی از اسلام به عنوان مکتبی ظلم‏ستيز و برنامه‏اي برای تدبير حيات دنيوی و تضمين سعادت اخروی، تنها يکي از تفاسير ممکن و بلکه تا قبل از انقلاب اسلامی، تفسيری نادر بوده است. نظر به چالش‏هاي موجود بر سر نظريه ولايت فقيه و بي‏سابقه قلمداد نمودن آن از سوی برخی از منتقدان ناظر به همين معناست.

امام خمينی در بيان شرايط آغاز مبارزه، در پيام خود موسوم به منشور روحانيت مي‏فرمايند:

در شروع مبارزات اسلامی اگر مي‏خواستی بگويي شاه خائن است، بلافاصلاه جواب مي‏شنيدی که شاه شيعه است! ... خون دلی که پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشار و تبعيدها و سختي‏هاي ديگران نخورده است. وقتی شعار جدايي دين از سياست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردی و عبادی شد و قهرا فقيه هم مجاز نبود که از اين حصار تنگ بيرون رود.

اين مرور تاريخی نشان مي‏دهد که انقلاب اسلامی گرچه از يک سو با برخی بنيادهای مدرنيته به ستيز برخاسته، ولی مقدم بر آن با يک منش صوفيانه و عقل‏گريز و توجيه دينی آن در زندگی اجتماعی به مقابله برخاسته است.

انقلاب اسلامی ايران نه تنها يک انقلاب پست مدرن نيست، بلکه عقلانيت متکامل و برآمده از قلب اعصار تاريکی بشر جديد را در بستری دينی قرار مي‏دهد و آن را به مسير صحيح خويش بازمي‏گرداند.

فلسفه پست مدرن فلسفه نقد آگاهی است، ولی نگاه نظريه‏پردازان انقلاب اسلامی همچون امام خمينی و شهيد مطهری همواره معطوف به حاکميت آگاهی و عقل بشری در پرتو آموزه‏هاي وحيانی بوده است.

از اين رو انقلاب اسلامی را اگر چه از آن حيث که در راستای پروژه مدرنيته قرار نمي‏گيرد، مي‏توان يک استثنا در سير مدرنيته دانست، ولی اطلاق عنوان پست‏مدرن بر انقلاب اسلامی با آگاهی از جوانب و ثغور آن يک جفای نابخشودنی در حق آن است.

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

دنيای مجازی و مرگ مولف



چند روزقبل برای خالی نبودن عريضه و به روز کردن وبلاگم، يکي از مقالاتي را که مدت‏ها پيش پيرامون معضلات حاکم بر آموزش عالی کشود نگاشته بودم، در اينجا منتشر کردم. شامگاه شنبه وقتی مشغول بررسی توضيحات وارده از سوی مخاطبين به مطالب مندرجی بودم، با يک توضيح جالب روبرو شدم:

مطلب شما در انصارنيوز منعکس گرديد- ناشناس

راستش در ابتدا باور نمي‏کردم، تا اينکه با حجستجوی نام اين سايت در گوگل موفق شدم آن را پيدا کنم و البته برای اولين بار از آن ديدن نمايم. مقاله من به تيتر اول اين سايت تبديل شده بود. در پي آن بودم به فردی که اين کار را کرده، تذکر دهم، من بعد برای درج مقالاتم در چنين سايت‏هايي از من اجازه بگيرد، ولی تقريبا هيچ راهی برای شناسايی او نداشتم.

مساله مرگ مولف که روزگاری به يک نظريه هرمنوتيکی در باب معنا بدل گشته بود، امروزه ابعاد گستره‏تری يافته، به گونه‏اي که يک مقاله بدون اطلاع نويسنده آن در سايتی درج مي‏شود که شايد کوچک‏ترين نسبتی به لحاظ سياسی و اجتماعی با او نداشته باشد. حال بايد ديد که ايده اصلی مولف در چنين زمينه‏اي، چگونه فهم مي‏شود و اگر در گذشته از عدم امکان بازسازی افق معنايي مولف سخن مي‏رفت، امروزه ديگر چيزی به نام افق معنايي برای مولف باقی مانده است.

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

گفتاری پيرامون آموزش عالی



در حال حاضر نظام آموزشی و پژوهشی حاکم بر دانشگاه‏ها و مراکز پژوهشی کشور از معضلات عمده‏ای رنج مي‏برد. معضلاتی که منجر به بروز ناکارآمدی بنيادی در اين حوزه شده است. در زير به برخی از آنها اشاره مي‏شود:

1-عدم شناسايي استعدادها و هدايت دانشجويان به سمت رشته‏های مناسب تحصيلی

2-ناکارآمدی شيوه­های تدريس فعلی و الگوگيری از نظام آموزشی ايالات متحده بدون بررسی تطبيقی

3-فقدان مطالعات ميان‏رشته‏ای و عدم تعامل ميان دپارتمان‏های آموزشی

4-تخصيص بودجه‏های پژوهشی بدون نظارت و ارزيابی و تصويب پروژه‏های پژوهشی بدون لحاظ نيازهای بلند مدت و چشم‏انداز جامع

5-تصويب رشته‏ها و مقاطع تحصيلی جديد بدون لحاظ کردن منابع ضروری پژوهشی و کميت و کيفيت اعضای هيات علمی

6-عدم دسترسی به مقالات و کتاب‏های منتشره در جهان به دليل عدم برنامه‏ريزی در تخصيص اعتبار برای خريد حق عضويت مجلات و انتشاراتی‏های معتبر بين‏المللی

7-پذيرش دانشجو بيش از ظرفيت استاندارد

8-عدم‏بهره‏گيری از امکانات و تجربيات نظام آموزش سنتی

9-به روز نبودن کتابخانه‏ها نبود امکان دسنرسی آسان برای دانشجويان و پژوهشگران به آنها

در کنار مسائل فوق ياس و سرخوردگی جوانان و بي‏رغبتی آنها به تحصيل مزيد بر علت شده و به گسترش روزافزون مهاجرت فارغ‏التحصيلان برای ادامه کار به خارج از کشور دامن زده است.

از سوی ديگر سياست‏های نسنجيده‏ای چون خدمت وظيفه عمومی موجب شده است که دانشجويان پسر از فرصت برابر با دانشجويان دختر جهت رقابت برای ورود به دانشگاه محروم شده و تعداد دانشجويان دختر به طور متوسط بيست درصد بيش از دانشجويان پسر باشد. مساله‏ای که در حال حاضر تبعات اقتصادی و اجتماعی خاصی به همراه داشته و در آينده آثار منفی آن بيش از مقطع فعلی خواهد بود.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

وحدت تجربه فلسفی


ديشب مشغول خواندن کتابی بودم با عنوان نقد تفکر فلسفی غرب؛ اين کتاب نوشته اتين ژيلسون فيلسوف توميستی معاصر فرانسوی است و توسط دکتر احمد احمدی به فارسی ترجمه شده است. نام اصلی کتاب وحدت تجربه فلسفی است که مترجم به دليل نامانوس بودن، عنوان ديگری را برای کتاب برگزيده است.

کتاب با شرح چند چالش مهم فلسفی قرون وسطی که منجر به ظهور شک گرايي در عصر دکارت شده آغاز ميشود و در ادامه به شرح و نقد نظام فلسفی دکارت و تاثيرات آن در فيلسوفان بعدی ميپردازد و در نهايت با مروری بر تاثيرات کانت و آگوست کنت خاتمه مي يابد.

نکته جالب توجه آن است که نويسنده که خود پيرو نظام فلسفی قديس توماس آکويناس است، از چشم اندازی ارسطويي به نقد تجربه فلسفی غرب مينشيند و از اين رو نقدهای او ميتواند برای يک خواننده دلبسته به سنت فلسفه اسلامی نيز جذاب باشد.

يک مساله جالب نيز در حاشيه خواندن اين کتاب توجهم را جلب کرد. در وسط کتاب، هنوز فاکتور خريد آن از انتشار سمت قرار داشت. دوازهم اسفند ماه سال 1383. به ياد مي آورم روزی که اين کتاب را خريدم شروع به مطالعه آن کردم و البته هر چه تلاش کردم از محتوای آن سر درنياوردم. حالا وقتی امروز بعد از چهار سال، گرچه زمانی بسيار طولانی بر من گذشته ولی خوشحالم که حداقل به نظر خودم، کمی از محتوای اين کتاب را درک ميکنم.

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

بدرقه فرزندان روح‏الله

کنار مزار شهدای گمنام مدفون در مصلای نماز جمعه ايستاده‏ام و مشغول خواندن فاتحه هستم که پسر بچه‏ای مي‏آيد و در کنارم مي‏ايستد. نگاه کنجکاوانه‏ای به سنگ قبرها مي‏کند.

پس از چند لحظه مي‏پرسد "چرا اسم پدر همه‏شان روح‏الله است؟"

جواب مي‏دهم "روح‏الله اسم امام خميني است نه پدر واقعی آنها"

دوباره مي‏پرسد "مگه گمنام نيستند، پس چرا سن‏شان معلوم است؟"

جواب مي­‏دهم "از روی استخوان‏ها مي‏توان سن را تخمين زد"

بدون معطلی مي‏پرسد "از کجا معلوم که عراقی نباشند؟"

هرچه تلاش مي‏کنم پاسخی به ذهنم نمي‏رسد. خنده‏ام مي‏گيرد.

پيامک‏های بچه‏ها تا نيمه‏شب ادامه دارد. دعوت برای حضور در مراسم تدفين شهدا در دانشگاه مي‏کنند. يکشنبه عصر بيانيه انجمن اسلامی منتشر و در آن با تدفين شهدا مخالفت جدی شده است. خيلي‏ها مي‏ترسند که موقع مراسم حادثه‏ای رخ دهد. ولی من تقريبا مطمئنم که هيچ اتفاقی نمي‏افتد. فجايع غزه و هم‏زمانی مراسم با هشتم محرم امکان هرگونه حرکت اعتراضی را سلب مي‏کند.

وارد مسجد که مي‏شوم مرتضی را در گوشه غربی مسجد مي‏بينم. مي‏روم و سلام مي‏کنم و مشغول صحبت مي‏شويم. بعد از حدود نيم ساعت متوجه مي‏شوم کسانی که در اين گوشه جمع شده‏اند به عنوان انتظامات از قبرهای پيش‏کنده محافظت مي‏کنند و از هجوم جمعيت به سمت قبرها جلوگيری خواهند کرد. من هم با آنها همراه مي‏شوم.

مرتضی بالای قبر وسطی ايستاده است. قرار است تلقين بخواند. من هم مي‏آيم و کنار قبر سمت چپ مي‏ايستم. ابوالفضل شريعتمداری وارد قبر مي‏شود تا تلقين بخواند. تابوت‏ها را مي‏آورند و کنار قبرها مي‏گذارند. بي‏اختيار خم مي‏شوم و بر تابوت بوسه مي‏زنم. پرچم روی تابوت را کنار مي‏زنند. پيکرها را در مي‏آورند و روی دست‏ها مي‏گيرند. طول کفن به زحمت يک متر مي‏شود. ابوالفضل استخوان‏های کفن پيچ شده را از سمت پايين قبر داخل مي‏گذارد. بالای سرش ايستاده‏ام و نگاه مي‏کنم. از هر سو چفيه و تسبيح و جانماز مي‏دهند برای تبرک. هر چه مي‏دهند به ابوالفضل مي‏دهم و او هم در حاليکه با يک دست کفن را به نيابت از کتف نداشته تکان مي‏دهد تبرکي‏ها را به کفن مي‏کشد. آقای علم‏الهدی وسط ايستاده و با صدای بلند تلقين مي‏خواند و پنج نفری هم که داخل قبرها هستند تکرار مي‏کنند. صدايش در آن همهمه به زحمت شنيده مي‏شود. خواندن تلقين که تمام مي‏شود ابوالفضل سنگ لحد پايين قبر را مي‏گذارد. نصف قبر که پوشيده مي‏شود دلم طاقت نمي‏آورد. به ابوالفضل مي‏گويم که اجازه بده. سرم را داخل قبر مي‏کنم. هرچه تلاش مي‏کنم تا لبهايم را به کفن برسانم نمي‏شود، دستی مي‏کشم و بالا مي‏آيم. سنگ دوم هم گذاشته مي‏شود. سرم را بلند مي‏کنم. حال مرتضی منقلب است. باران اشک از صورتش جاری است. به نظرم ياد پدر برايش زنده شده. با دست روی قبر خاک مي‏ريزيم. روی قبرها پوشيده مي‏شود. سنگ‏های موقت را مي‏گذارند. روی همه‏شان نوشته شده فرزند روح‏الله.

حالا ديگر مراسم تقريبا به پايان رسيده. صدای اذان از مسجد به گوش مي‏رسد. مرتضی بالای سر قبرها نشسته و نگاه معناداری به آنها مي‏کند. سعی مي‏کنم به عمق نگاهش راه پيدا کنم؛ نمي‏توانم. مي‏روم و کنارش مي‏نشينم. حميدرضا هم مي‏آيد و کنارمان مي‏نشيند. دست‏هايم را که حالا ديگر گل‏های رويش خشک شده را در دست‏هايش مي‏گيرد. احساس شرم مي‏کنم.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

تنهاتر از مسيح



گودال قتلگاه پر از بوی سيب بود

تنهاتر از مسيح کسی بر صليب بود

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

صلی الله علیک یا ثار الله

ان هذه الـدنيا قد تغيرت و تنكرت و ادبـر معروفها, فلـم يبق منهاالا صبابه كصبابه الاناء و خسيـس عيـش كالمرعى الـوبيل , الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لايتناهى عنه , ليرغب المومـن فى لقاء الله محقا, فانى لا ارى المـوت الا سعاده و لاالحياه مع الظالمين الا برما, ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علـى السنتهم يحـوطـونه مـادرت معائشهم فـاذا محصـوا بـالبلاء قل الـديـانــون

امـام حسيـن عليه السلام در هنگـام سفـر به كـربلا فـرمـود:

راستى ايـن دنيا ديگر گـونه و ناشناس شده و معروفـش پشت كرده, و از آن جز نمى كه بركاسه نشيند و زندگـى اى پست, همچـون چراگاه تباه, چيزى باقـى نمانده است. آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟ در چنين وضعى مومـن به لقاى خدا سزاوار است.

و مـن مرگ را جز سعادت, و زندگـى باظالمان را جز هلاكت نمى بينـم. به راستـى كه مردم بنده دنيا هستنـد و ديـن بر سر زبان آنهاست و مادام كه بـراى معيشت آنها بـاشـد پيـرامـون آن انـد, و وقتـى به بلا آزمـوده شـونـد دينـداران انـدك انـد.

تحف العقول , ص 249ـ 250

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

امیه جحا


خانم اميه جحا از هنرمندان معاصر فلسيني است که با خلق کاريکاتورهايي پيرامون مساله فلسطين اشغالی توانسته بخشي از فرياد مظلوميت مردم اين سرزمين را به جهانيان برساند.


او در سال 1972 در غزه متولد شد و در رشته رياضيات از دانشگاه الازهر با رتبه عالی فارغ التحصيل شد. در سال 2001 با مهندس رامي سعد ازدواج کرد. پيوندي که يک سال بعد با شهادت رامي سعد پايان يافت. وی از رامی سعد صاحب يک فرزند به نام نور بوده و در حال حاضر همسر مهندس وائل عقيل است.


اميه جحا تاكنون جوايزي همچون جايزه آفرينش‌هاي هنري زنان از وزارت فرهنگ دولت خودمختار فلسطين گرفته و در سال ۲۰۰۰ ميلادي نيز جايزه بهترين كاريكاتوريست عرب را به خود اختصاص داده است.

با خواندن زندگينامه اين زن مبارز فلسطينی، ياد بسياری از مبارزان راه آزادی بشر در ذهنم زنده ميشود که روزگاری را به تحصيل در رشته های پزشکی و رياضی و مهندسی گذراندند، ولی با مشاهده رنجهای بی شمار همنوعان خويش از يک زندگی عافيت طلبانه دست شستند و قدم در راه جهاد نهادند. تقديم به روح پاک تمامی آنان در گذشته و حال و آينده صلوات.

من، روانبخش و خاتمی


بعد از اجرای برنامه گفتگو با دکتر لوکس به عنوان سخنران جشن دهه فجر سال 83 در آمفی تئاتر دانشکده برق و کامپيوتر، که آن روزها هنوز گروه برق و کامپيوتر بود، با خود عهد کرده بودم اجرای هيچ برنامه ای را نپذيرم. چه آنکه در آن برنامه بيش از سخنران برنامه من صحبت کرده بودم و البته اعتراض کل سالن را هم برانگيخته بودم. تاثير افتضاح به حدی بود که تا امروز هم بسياری خاطره آن اجرای موفقيت آميز! را به خاطر دارند.
از حدود يک هفته قبل از برگزاری مناظره روانبخش و خاتمی بود که تماس تلفنی حميد شيردستيان و ميثم ميرزايي فر شروع شد که بيا اجرای مناظره را بپذير. من هم البته به هر ترفندی متوسل ميشدم تا بتوانم در اين سال آخر حضور در دانشکده فنی بار ديگر اشتباه گذشته را تکرار نکنم. و حالا اين وسط حميد و ميثم و محمد فياضی يکصدا ميگفتند که شما گزينه مورد اجماع شواری مرکزی بسيج دانشکده فنی برای اجرای اين برنامه هستی و همه اعضا بالاتفاق شما را به عنوان مجری انتخاب کرده اند. و من هم البته پس از شش سال حضور در بسيج آن قدر خام نبودم که فريب چنين سخنانی را بخورم.
اين شد که مرحله دوم مذاکره آغاز شد. اين دفعه به صراحت گفتم که من گرچه با رضا خاتمی همسخن نيستم ولی با قاسم روانبخش هم چندان ميانه ای ندارم. انگار جمع منتظر گفتن همين يک جمله بود. حالا ديگر به تاکيدات قبلی اين يکی هم اضافه شده بود که مجری برنامه بايد يک آدم بی طرف مثل شما باشد.
توافق نهايي اما در شب آخر صورت گرفت؛ مثل الباقی کارها. و البته با طرح يک شرط که جای ذکرش در اينجا نيست. اين شد که اجرای دومين برنامه را در طول دوران دانشجويي پذيرفتم.
در ابتدای برنامه با روانبخش سلام و خوش و بشی کردم و از او خواستم که مختصری از زندگي نامه اش را بگويد. در اثنای صحبت همراه چند نفری که با خود از بيرون آورده بود در مورد نحوه برنامه فرامينی صادر کرد که البته من هم کليه آنها را ناديده گرفتم.
مناظره را با قرائت زندگی نامه روانبخش و خاتمی آغاز کردم و با قرائت تذکر انتهايي وصيت نامه امام خمينی پيرامون صحت مطالب انتصابي به ايشان از هر دو خواستم که به اين تذکر پايبند بمانند و از نسبت دادن مطالب برآمده از روياهای صادقه و دفترچه خاطرات شخصی، به امام بپرهيزند. تذکری که البته تا انتها توسط هر دو رعايت شد. البته بحث های صورت گرفته، بيش از آنکه صحبت از حدود انديشه های امام باشد، جدل لفظی حول عملکرد دولت سابق و فعلی بود.
در طول برگزاری مناظره هر چند دقيقه يکی از حاميان خاتمی يا روانبخش با سر و صدای خود فضای جلسه را ملتهب ميکرد و البته من هم تمام تلاش خود را برای جلوگيری از صحبتهای وسط جلسه کردم. تلاشی که ظاهرا قرين به موفقيت بود.
هر چه بود مناظره بدون حادثه خاصی پايان يافت. والبته از اظهار نظرهای بعدی دريافتم که اجرای من هم مطلوب از آب درآمده. در همه اين اظهار نظرها جالب تر از همه صحبت يکی از طرفدارن خاتمی بود که در پايان جلسه و وقتی که تازه از روی سن پايين آمده بودم به من گفت: "شما بی طرفی را در اداره جلسه رعايت کردی"