چند روزقبل برای خالی نبودن عريضه و به روز کردن وبلاگم، يکي از مقالاتي را که مدتها پيش پيرامون معضلات حاکم بر آموزش عالی کشود نگاشته بودم، در اينجا منتشر کردم. شامگاه شنبه وقتی مشغول بررسی توضيحات وارده از سوی مخاطبين به مطالب مندرجی بودم، با يک توضيح جالب روبرو شدم:
مطلب شما در انصارنيوز منعکس گرديد- ناشناس
راستش در ابتدا باور نميکردم، تا اينکه با حجستجوی نام اين سايت در گوگل موفق شدم آن را پيدا کنم و البته برای اولين بار از آن ديدن نمايم. مقاله من به تيتر اول اين سايت تبديل شده بود. در پي آن بودم به فردی که اين کار را کرده، تذکر دهم، من بعد برای درج مقالاتم در چنين سايتهايي از من اجازه بگيرد، ولی تقريبا هيچ راهی برای شناسايی او نداشتم.
مساله مرگ مولف که روزگاری به يک نظريه هرمنوتيکی در باب معنا بدل گشته بود، امروزه ابعاد گسترهتری يافته، به گونهاي که يک مقاله بدون اطلاع نويسنده آن در سايتی درج ميشود که شايد کوچکترين نسبتی به لحاظ سياسی و اجتماعی با او نداشته باشد. حال بايد ديد که ايده اصلی مولف در چنين زمينهاي، چگونه فهم ميشود و اگر در گذشته از عدم امکان بازسازی افق معنايي مولف سخن ميرفت، امروزه ديگر چيزی به نام افق معنايي برای مولف باقی مانده است.
در حال حاضر نظام آموزشی و پژوهشی حاکم بر دانشگاهها و مراکز پژوهشی کشور از معضلات عمدهای رنج ميبرد. معضلاتی که منجر به بروز ناکارآمدی بنيادی در اين حوزه شده است. در زير به برخی از آنها اشاره ميشود:
1-عدم شناسايي استعدادها و هدايت دانشجويان به سمت رشتههای مناسب تحصيلی
2-ناکارآمدی شيوههای تدريس فعلی و الگوگيری از نظام آموزشی ايالات متحده بدون بررسی تطبيقی
3-فقدان مطالعات ميانرشتهای و عدم تعامل ميان دپارتمانهای آموزشی
4-تخصيص بودجههای پژوهشی بدون نظارت و ارزيابی و تصويب پروژههای پژوهشی بدون لحاظ نيازهای بلند مدت و چشمانداز جامع
5-تصويب رشتهها و مقاطع تحصيلی جديد بدون لحاظ کردن منابع ضروری پژوهشی و کميت و کيفيت اعضای هيات علمی
6-عدم دسترسی به مقالات و کتابهای منتشره در جهان به دليل عدم برنامهريزی در تخصيص اعتبار برای خريد حق عضويت مجلات و انتشاراتیهای معتبر بينالمللی
7-پذيرش دانشجو بيش از ظرفيت استاندارد
8-عدمبهرهگيری از امکانات و تجربيات نظام آموزش سنتی
9-به روز نبودن کتابخانهها نبود امکان دسنرسی آسان برای دانشجويان و پژوهشگران به آنها
در کنار مسائل فوق ياس و سرخوردگی جوانان و بيرغبتی آنها به تحصيل مزيد بر علت شده و به گسترش روزافزون مهاجرت فارغالتحصيلان برای ادامه کار به خارج از کشور دامن زده است.
از سوی ديگر سياستهای نسنجيدهای چون خدمت وظيفه عمومی موجب شده است که دانشجويان پسر از فرصت برابر با دانشجويان دختر جهت رقابت برای ورود به دانشگاه محروم شده و تعداد دانشجويان دختر به طور متوسط بيست درصد بيش از دانشجويان پسر باشد. مسالهای که در حال حاضر تبعات اقتصادی و اجتماعی خاصی به همراه داشته و در آينده آثار منفی آن بيش از مقطع فعلی خواهد بود.
ديشب مشغول خواندن کتابی بودم با عنوان نقد تفکر فلسفی غرب؛ اين کتاب نوشته اتين ژيلسون فيلسوف توميستی معاصر فرانسوی است و توسط دکتر احمد احمدی به فارسی ترجمه شده است. نام اصلی کتاب وحدت تجربه فلسفی است که مترجم به دليل نامانوس بودن، عنوان ديگری را برای کتاب برگزيده است.
کتاب با شرح چند چالش مهم فلسفی قرون وسطی که منجر به ظهور شک گرايي در عصر دکارت شده آغاز ميشود و در ادامه به شرح و نقد نظام فلسفی دکارت و تاثيرات آن در فيلسوفان بعدی ميپردازد و در نهايت با مروری بر تاثيرات کانت و آگوست کنت خاتمه مي يابد.
نکته جالب توجه آن است که نويسنده که خود پيرو نظام فلسفی قديس توماس آکويناس است، از چشم اندازی ارسطويي به نقد تجربه فلسفی غرب مينشيند و از اين رو نقدهای او ميتواند برای يک خواننده دلبسته به سنت فلسفه اسلامی نيز جذاب باشد.
يک مساله جالب نيز در حاشيه خواندن اين کتاب توجهم را جلب کرد. در وسط کتاب، هنوز فاکتور خريد آن از انتشار سمت قرار داشت. دوازهم اسفند ماه سال 1383. به ياد مي آورم روزی که اين کتاب را خريدم شروع به مطالعه آن کردم و البته هر چه تلاش کردم از محتوای آن سر درنياوردم. حالا وقتی امروز بعد از چهار سال، گرچه زمانی بسيار طولانی بر من گذشته ولی خوشحالم که حداقل به نظر خودم، کمی از محتوای اين کتاب را درک ميکنم.
کنار مزار شهدای گمنام مدفون در مصلای نمازجمعه ايستادهام و مشغول خواندن فاتحه هستم که پسر بچهای ميآيد و درکنارم ميايستد. نگاه کنجکاوانهای به سنگ قبرها ميکند.
پس از چند لحظه ميپرسد "چرا اسم پدر همهشان روحالله است؟"
جواب ميدهم "روحالله اسم امام خميني است نه پدر واقعی آنها"
دوباره ميپرسد "مگه گمنام نيستند، پس چرا سنشان معلوم است؟"
جواب ميدهم "از روی استخوانها ميتوان سن را تخمين زد"
بدون معطلی ميپرسد "از کجا معلوم که عراقی نباشند؟"
هرچه تلاش ميکنم پاسخی به ذهنم نميرسد. خندهام ميگيرد.
پيامکهای بچهها تا نيمهشب ادامه دارد. دعوت برای حضور در مراسم تدفين شهدا در دانشگاه ميکنند. يکشنبه عصر بيانيه انجمن اسلامی منتشر و در آن با تدفين شهدا مخالفت جدی شده است. خيليها ميترسند که موقع مراسم حادثهای رخ دهد. ولی من تقريبا مطمئنم که هيچ اتفاقی نميافتد. فجايع غزه و همزمانی مراسم با هشتم محرم امکان هرگونه حرکت اعتراضی را سلب ميکند.
وارد مسجد که ميشوم مرتضی را در گوشه غربی مسجد ميبينم. ميروم و سلام ميکنم و مشغول صحبت ميشويم. بعد از حدود نيم ساعت متوجه ميشوم کسانی که در اين گوشه جمع شدهاند به عنوان انتظامات از قبرهای پيشکنده محافظت ميکنند و از هجوم جمعيت به سمت قبرها جلوگيری خواهند کرد. من هم با آنها همراه ميشوم.
مرتضی بالای قبر وسطی ايستاده است. قرار است تلقين بخواند. من هم ميآيم و کنار قبر سمت چپ ميايستم. ابوالفضل شريعتمداری وارد قبر ميشود تا تلقين بخواند. تابوتها را ميآورند و کنار قبرها ميگذارند. بياختيار خم ميشوم و بر تابوت بوسه ميزنم. پرچم روی تابوت را کنار ميزنند. پيکرها را در ميآورند و روی دستها ميگيرند. طول کفن به زحمت يک متر ميشود. ابوالفضل استخوانهای کفن پيچ شده را از سمت پايين قبر داخل ميگذارد. بالای سرش ايستادهام و نگاه ميکنم. از هر سو چفيه و تسبيح و جانماز ميدهند برای تبرک. هر چه ميدهند به ابوالفضل ميدهم و او هم در حاليکه با يک دست کفن را به نيابت از کتف نداشته تکان ميدهد تبرکيها را به کفن ميکشد. آقای علمالهدی وسط ايستاده و با صدای بلند تلقين ميخواند و پنج نفری هم که داخل قبرها هستند تکرار ميکنند. صدايش در آن همهمه به زحمت شنيده ميشود. خواندن تلقين که تمام ميشود ابوالفضل سنگ لحد پايين قبر را ميگذارد. نصف قبر که پوشيده ميشود دلم طاقت نميآورد. به ابوالفضل ميگويم که اجازه بده. سرم را داخل قبر ميکنم. هرچه تلاش ميکنم تا لبهايم را به کفن برسانم نميشود، دستی ميکشم و بالا ميآيم. سنگ دوم هم گذاشته ميشود. سرم را بلند ميکنم. حال مرتضی منقلب است. باران اشک از صورتش جاری است. به نظرم ياد پدر برايش زنده شده. با دست روی قبر خاک ميريزيم. روی قبرها پوشيده ميشود. سنگهای موقت را ميگذارند. روی همهشان نوشته شده فرزند روحالله.
حالا ديگر مراسم تقريبا به پايان رسيده. صدای اذان از مسجد به گوش ميرسد. مرتضی بالای سر قبرها نشسته و نگاه معناداری به آنها ميکند. سعی ميکنم به عمق نگاهش راه پيدا کنم؛ نميتوانم. ميروم و کنارش مينشينم. حميدرضا هم ميآيد و کنارمان مينشيند. دستهايم را که حالا ديگر گلهای رويش خشک شده را در دستهايش ميگيرد. احساس شرم ميکنم.
ان هذهالـدنيا قد تغيرت و تنكرت و ادبـر معروفها, فلـم يبق منهاالا صبابه كصبابه الاناءو خسيـس عيـش كالمرعى الـوبيل , الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لايتناهىعنه , ليرغب المومـن فى لقاء الله محقا, فانى لا ارى المـوت الا سعاده و لاالحياهمع الظالمين الا برما, ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علـى السنتهم يحـوطـونهمـادرت معائشهم فـاذا محصـوا بـالبلاء قل الـديـانــون
امـام حسيـن عليه السلام در هنگـام سفـر به كـربلا فـرمـود:
راستى ايـندنيا ديگر گـونه و ناشناس شده و معروفـش پشت كرده, و از آن جز نمى كه بركاسه نشيندو زندگـى اى پست, همچـون چراگاه تباه, چيزى باقـى نمانده است. آيا نمى بينيد كه بهحق عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟ در چنين وضعى مومـن به لقاى خدا سزاواراست.
و مـن مرگ راجز سعادت, و زندگـى باظالمان را جز هلاكت نمى بينـم. به راستـى كه مردم بنده دنياهستنـد و ديـن بر سر زبان آنهاست و مادام كه بـراى معيشت آنها بـاشـد پيـرامـون آنانـد, و وقتـى به بلا آزمـوده شـونـد دينـداران انـدك انـد.
خانم اميه جحا از هنرمندان معاصر فلسيني است که با خلق کاريکاتورهايي پيرامون مساله فلسطين اشغالی توانسته بخشي از فرياد مظلوميت مردم اين سرزمين را به جهانيان برساند.
او در سال 1972 در غزه متولد شد و در رشته رياضيات از دانشگاه الازهر با رتبه عالی فارغ التحصيل شد. در سال 2001 با مهندس رامي سعد ازدواج کرد. پيوندي که يک سال بعد با شهادت رامي سعد پايان يافت. وی از رامی سعد صاحب يک فرزند به نام نور بوده و در حال حاضر همسر مهندس وائل عقيل است.
اميه جحا تاكنون جوايزي همچون جايزه آفرينشهاي هنري زنان از وزارت فرهنگدولت خودمختار فلسطين گرفته و در سال ۲۰۰۰ ميلادي نيز جايزه بهترينكاريكاتوريست عرب را به خود اختصاص داده است.
با خواندن زندگينامه اين زن مبارز فلسطينی، ياد بسياری از مبارزان راه آزادی بشر در ذهنم زنده ميشود که روزگاری را به تحصيل در رشته های پزشکی و رياضی و مهندسی گذراندند، ولی با مشاهده رنجهای بی شمار همنوعان خويش از يک زندگی عافيت طلبانه دست شستند و قدم در راه جهاد نهادند. تقديم به روح پاک تمامی آنان در گذشته و حال و آينده صلوات.
بعد از اجرای برنامه گفتگو با دکتر لوکس به عنوان سخنران جشن دهه فجر سال 83 در آمفی تئاتر دانشکده برق و کامپيوتر، که آن روزها هنوز گروه برق و کامپيوتر بود، با خود عهد کرده بودم اجرای هيچ برنامه ای را نپذيرم. چه آنکه در آن برنامه بيش از سخنران برنامه من صحبت کرده بودم و البته اعتراض کل سالن را هم برانگيخته بودم. تاثير افتضاح به حدی بود که تا امروز هم بسياری خاطره آن اجرای موفقيت آميز! را به خاطر دارند. از حدود يک هفته قبل از برگزاری مناظره روانبخش و خاتمی بود که تماس تلفنی حميد شيردستيان و ميثم ميرزايي فر شروع شد که بيا اجرای مناظره را بپذير. من هم البته به هر ترفندی متوسل ميشدم تا بتوانم در اين سال آخر حضور در دانشکده فنی بار ديگر اشتباه گذشته را تکرار نکنم. و حالا اين وسط حميد و ميثم و محمد فياضی يکصدا ميگفتند که شما گزينه مورد اجماع شواری مرکزی بسيج دانشکده فنی برای اجرای اين برنامه هستی و همه اعضا بالاتفاق شما را به عنوان مجری انتخاب کرده اند. و من هم البته پس از شش سال حضور در بسيج آن قدر خام نبودم که فريب چنين سخنانی را بخورم. اين شد که مرحله دوم مذاکره آغاز شد. اين دفعه به صراحت گفتم که من گرچه با رضا خاتمی همسخن نيستم ولی با قاسم روانبخش هم چندان ميانه ای ندارم. انگار جمع منتظر گفتن همين يک جمله بود. حالا ديگر به تاکيدات قبلی اين يکی هم اضافه شده بود که مجری برنامه بايد يک آدم بی طرف مثل شما باشد. توافق نهايي اما در شب آخر صورت گرفت؛ مثل الباقی کارها. و البته با طرح يک شرط که جای ذکرش در اينجا نيست. اين شد که اجرای دومين برنامه را در طول دوران دانشجويي پذيرفتم. در ابتدای برنامه با روانبخش سلام و خوش و بشی کردم و از او خواستم که مختصری از زندگي نامه اش را بگويد. در اثنای صحبت همراه چند نفری که با خود از بيرون آورده بود در مورد نحوه برنامه فرامينی صادر کرد که البته من هم کليه آنها را ناديده گرفتم. مناظره را با قرائت زندگی نامه روانبخش و خاتمی آغاز کردم و با قرائت تذکر انتهايي وصيت نامه امام خمينی پيرامون صحت مطالب انتصابي به ايشان از هر دو خواستم که به اين تذکر پايبند بمانند و از نسبت دادن مطالب برآمده از روياهای صادقه و دفترچه خاطرات شخصی، به امام بپرهيزند. تذکری که البته تا انتها توسط هر دو رعايت شد. البته بحث های صورت گرفته، بيش از آنکه صحبت از حدود انديشه های امام باشد، جدل لفظی حول عملکرد دولت سابق و فعلی بود. در طول برگزاری مناظره هر چند دقيقه يکی از حاميان خاتمی يا روانبخش با سر و صدای خود فضای جلسه را ملتهب ميکرد و البته من هم تمام تلاش خود را برای جلوگيری از صحبتهای وسط جلسه کردم. تلاشی که ظاهرا قرين به موفقيت بود. هر چه بود مناظره بدون حادثه خاصی پايان يافت. والبته از اظهار نظرهای بعدی دريافتم که اجرای من هم مطلوب از آب درآمده. در همه اين اظهار نظرها جالب تر از همه صحبت يکی از طرفدارن خاتمی بود که در پايان جلسه و وقتی که تازه از روی سن پايين آمده بودم به من گفت: "شما بی طرفی را در اداره جلسه رعايت کردی"
1- به نظر من از حدود دو سال پيش انحراف در بسيج دانشجويي آغاز شد. اين روند در برنامه "چه مثل چمران مثل چه گوارا" که دوستان خوب من در بسيج تهران برگزار کردند به اوج خود رسيد. امروز در خبرها ديدم کهبچه هاي بسيج فني در روز ۱۵ آذر بر مزار شهداي ۱۶ آذر گرد هم مي آيند. خبري که در نوع خود جالب توجه بود. چه اينکه از اين سه آذر اهورايي برخي در موضع نسبت به نيروهاي اسلامي نيز بوده اند، اتفاقاً چند وقتي نيز بود که مي ديدم بر روي بردهاي بسيج در دانشکده ها تصاوير آيت الله طالقاني(رضوان الله تعالي عليه)، مرحوم مهندس بازرگان و دکتر شريعتي... و شرحي از زندگي ايشان به صورت هماهنگ کار مي شد، اولين بار و در حالي که چشمانم از حدقه بيرون زده بود و زير لب ذکر پناه بر خد!
2- اشتباه نکنيد، جملات فوق نه در نشريه يالثارات الحسين درج شده و نه در هفته نامه پرتو، نه بخشی از سخنان يکي از اعضای بلند پايه انصار حزب الله است و نه موضع گيری يک روحانی سنتی در قم يا نجف، بلکه مندرجات چند روز پيش يکی از اعضای بلندپايه انجمن اسلامی دانشجويان در وبلاگ شخصی اش است که اين چنين جسورانه از انحراف در بسيج دانشجويي سخن ميگويد.
3- به گزارشايسنا، در ادامه محمدي به ترتيب بر مصدق، چمران، طالقاني، بازرگان، شريعتي، امام (ره)و سيد محمد خاتمي به عنوان آموزگار ادب و شكيبايي درود فرستاد كه با تشويقدانشجويان همراه شد.
4- اميدورام اين بار نيز دچار اشتباه نشويد، اين سخنان نه مطلع مجری برنامه جبهه ملی که سخنان آغازين محمدی عضو شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشجويان تهران وعلوم پزشكي در برنامه سخنرانی روز دوشنبه خاتمی در دانشگاه تهران است.
5- «يک گروهی که با اسلام و روحانيت سرسخت مخالف بودند؛ از اولش هم مخالف بودند، اولش هم وقتی مرحوم آيت الله کاشانی ديد که اينها خلاف دارند ميکنند و صحبت کرد، اين کار کردند که يک سگی را نزديک مجلس بردند و عينک به آن زدند و اسمش را آيت الله گذاشتند، اين در زمان او [مصدق] بود که اينها فخر ميکردند به وجود او؛ او هم مسلم نبود. من به آقا عرض کردم که اين ديگر مخالفت با شخص نيست، اين سيلی خواهد خورد، و طولی نکشيد که سيلی را خورد و اگر مانده بود سيلی بر اسلام ميزد. »
«نهضت به اصطلاح آزادی صلاحيت پذيرش هيچ امری از امور دولتی يا قانونگذاری را ندارند و ضرر آنها به اعتبار آنکه متظاهر به اسلام هستند و با اين حربه جوانان عزيز ما را منحرف خواهند کرد و نيز با دخالت بي مورد در تفسير قرآن کريم و احاديث شريفه و تاويلهای جاهلانه موجب فساد عظيم ممکن است بشوند، از ضرر گروه های ديگر، حتی منافقين اين فرزندان عزيز مهندس بازرگان به مراتب بيشتر است.»
6- اينها نيز گوشه ای از بيانات امام خمينی (ره) درباره مصدق و بازرگان که بين و بي نياز از هر شرح و تفسير است.
7- ديروز سيد محمد خاتمي براي دومين بار پس از اتمام دوره رياست جمهوري خويشراهي دانشگاه تهران شد تا ياد و خاطره روز دانشجو را با تاخير بر پا دارد. برنامه با موفقيت بالايي انجام شد و ما تقريبا به ۹۰٪ اهداف از پيش تعيينشده خود رسيديم.حماسه ديگري ديروز به وقوع پيوست و برگ زرين ديگري برتارک قاموس دانشگاه سياست و حکمت ايران شکل گرفت. بايد از مجاهدت دوستان نصتوح خودم در اين مجموعه تقديرکنم و دست مريزادي بگويم براي شرافت و صداقت و درستي آنها که وامدار هيچکس نبوده و نيستند.
8- اينها البته مندرجات وبلاگ يکی از اعضای انجمن اسلامی است که در تحليل برنامه سخنرانی خاتمی نگاشته است، همان دوست بزرگواری که تا چند روز قبل بسيج دانشجويي را به انحراف از خط امام منحرف ميکرد.
9- بنا داشتم بند آخر را به تحليل و نتيجه گيری اختصاص دهم، ولی بهتر آن ديدم که نتيجه گيری نهايي را به وجدان آگاه و منصف مخاطب وابگذارم.
" خاتمی شعار جامعه مدنی را داد، اما بعد آنرا تبديل به مدينه النبی کرد و به اين طريق چرخش و پيچشی در شعارهايش داد تا فشار را روی خود کم کند. بعضيها ميگويند خاتمی نفهيمده بود که جامعه مدنی چيست، اما من اعتقاد ندارم که نفهميده بود، بلکه با علم به اينکه جامعه مدنی چيست و برای کاهش فشار اين پيچش را انجام داد و بين جامعه مدنی و مدينه النبی توازن برقرار کرد"
سعيد حجاريان، روزنامه شرق، 24 تير 84
به راستی جامعه مدنی چيست که خاتمی از افشای حقيقت آن هراس دارد. چرا يک روز جامعه مدنی را در کنار شعار آزادی و دموکراسی مطرح ميکند و روز ديگر برای رفع سوء تفاهم وبرای کاهش فشارهای متدينان از حقيقت جامعه مدنی چون مدينه النبی سخن ميگويد.
خاتمی البته در نامه موسوم به "نامه ای برای فردا" با صراحت بيشتری از مختصات جامعه مطلوب خويش ميگويد:
"به رغم آنکه امروز هفت سال از واقعه دوم خرداد گذشته، روشن است که ملت خواست خود را در جامعه پايدار کرده است. از شعار ذوب در ولايت که شعار محوری رقبای دوم خرداد در درون حکومت بود تا شعار ايران آزاد، آباد و شاد و تاکيد بر دموکراسی، آزادی و حقوق بشر راه درازی طی شده است، اين معجزه روح اصلاح طلب ماست که بايد باز شناخته شود."
اين سخنان خاتمی گرچه خالی از مبالغه و طرح مسائل غير واقعی نيست، ولی تا حدی ميتواند نگاه خاتمی را به جامعه پيش و پس از دوران اصلاحات بيان کند. شايد در واقعيت امر نه جامعه پيش از دوم خرداد يک جامعه سراسر استبداد و تباهی باشد و نه جامعه پس از آن تجلی آرمان دموکراسی، ولی هر چه هست اين سخنان، حکايت از نوع بينش خاتمی به جامعه ايرانی دارد.
ولی برای آنکه بتوان تحليل دقيق تری از موضع خاتمی به دست داد، بايد به شرح مختصری از مفهوم جامعه مدنی پرداخت.
اصطلاح جامعه مدنی در ادبيات سياسی رم باستان به چشم ميخورد. در عصر مدرنيته هابز و لاک دو متفکر سياسی ای هستند که جامعه مدنی و مبانی آنرا مورد توجه ويزه قرار داده اند. اين تفاسير به تمدن خاص و يا نحوه دولت خاص نظر ندارند و گونه های متفاوتی از جوامع را دربرميگيرند. البته هگل نيز از جامعه مدنی سخن ميگويد و آنرا حد فاصل ميان خانواده و دولت عقلانی-آرمانی ميداند.
ولی امروزه تفسيرهای نوينی از جامعه مدنی شکل گرفته و بار ديگر اين مفهوم را در ادبيات سياسی زنده کرده است. در اين تفسير جامعه مدنی عرصه ای برای تولد و رشد اصناف، نهادها، سازمانها، تشکلها و احزاب مدافع حقوق و آزاديهای فردی است، که در نتيجه آن قدرت و اقتدار سياسی و اقتصادی دولت محدود شده و شرايط رقابت آزاد اقتصادی هموارتر ميگردد و افراد مشارکت جدی تری در سرنوشت سياسی و اقتصادی و اجتماعی خويش خواهند داشت. تلقی نوين از جامعه مدنی درون سنت تفکر ليبرالی شکل ميگيرد و ارزشها و ايده های اصلی ليبراليسم را فراميگيرد. بايد توجه داشت که جامعه مدنی از اين حيث و از جنبه اخلاقی خصلتي نسبي گرايانه دارد و هيچ گونه صورتی از صور زندگی را مطلوب و نهايي تلقی نميکند.
يکي ديگر از ايده های جامعه مدنی تقويت دموکراسی و کمک به واقعی تر شدن مشارکت سياسی مردم است. ايده جامعه مدنی متوجه برخی نقاط ضعف جامعه سياسی دموکراتيک معاصر است و بر اين امر تاکيد دارد که به علل متعددی جوامع سياسی معاصر دموکراتيک نيستند، زيرا نمايندگان مردم که مجرای مشارکت آنها در اداره کشور هستند، بدون دقت لازم از سوی مردم و با سازمان دهی و هدايت نامرئی صاحبان قدرت انتخاب ميشوند. در جامعه مدنی افراد به عنوان عضو گروه ها و انجمنها ميتوانند به طور واقعی تری در تعيين برنامه ريزيهای کلان سياسی و اجتماعی موثر باشند. از سوی ديگر جامعه مدنی نسبت به دين لااقتضا است و نگرش تکثرگرايانه آن موجب ميشود که دين در کنار ساير افکار و عقايد و مکاتب در جامعه مجال حضور و فرصت داشته باشد.
بنابراين و با مرور توضيحات فوق ميتوان اصول جامعه مدنی را در فردگرايي، نفع انگاری، سکيولاريزم، عقلانيت و تکثر اخلاقی دانست. (اين تذکر برای رفع سوء تفاهم لازم است که مقصود از عقلانيت، پذيرش مرجعيت بدون و چون چرای عقل در درک جهان و پاسخ به پرسشهای بنيادين زندگی است)
از سوی ديگر در تفکر دينی انسان هيچگاه مدار و محور ارزشها نيست و جامعه دينی آشکارا فردگرايي را نفی ميکند. سکولاريسم نيز در جامعه اسلامی با تعاليمخاص اجتماعی آن قابل تحقق نيست. عقلانيـت و تکثر اخلاقی نيز وضعيت مشخصی دارند.
بنابراين گرچه ممکن است جامعه مدنی برخی ويژگيهای مشترک با جامعه دينی از قبيل حفظ حرمت نوع انسان و نفی ديکتاتوری را داشته باشد، ولی به دليل ناسازگاريهايي در بنيادهای آن دو، سخن از جامعه مدنی و تفسير آن به مدينه النبی حکايت از نوعی پارادوکس دارد.
اين مساله ای است که سعيد حجاريان نيز در عبارت نقل شده از او در ابتدای اين نوشتار به آن اشاره کرده و البته علت آنرا نه در جهل خاتمی نسبت به ماهيت جامعه مدنی، که برای کاهش فشارها ميداند.
ظواهر امر حکايت از آن دارد که سخن سعيد حجاريان صحت داشته و خاتمی به اين پارادوکس واقف است. شايد از همين روست که در نامه خود به منظور کاهش فشار حاميانش و انکار ناکامي های رخ داده در مسير تحقق جامعه مدنی، با نقد گذشته و استبدادي دانستن جامعه ايرانی، در دستاوردهای هشت سال موسوم به اصلاحات اغراق ميکند.
خاتمي نيک ميداند که جامعه مدني با مختصات اصيل خود در دل يک فرهنگ دينی قابل تحقق نيست و از سوی ديگر نيز نارضايتی های روشنفکران را در عدول از شعارهای معهود دريافته است. اعتراض جمع قليلی از دانشجويان به خاتمی در 16 آذر 83 گويای اين واقعيت است. شعارهای ليبرال نهاد خاتمی در اتخابات رياست جمهوری سال 84 توسط مصطفی معين و حاميانش صورت عريانتری به خود ميگيرد. معين و حاميانش در اين دوره آشکارا از تحقق دموکراسی دم ميزنند و سخن از عبور از نهادهای انتصابی ميرانند. آنها به يک ليبراليسم تمام عيار مي انديشند و البته ناکامی ايشان در انتخابات بيش از پيش صحت دريافت خاتمی را از ماهيت پارادوکسيکال جامعه مدنی و بی اعتنايي توده های ديندار مردم نسبت به آن آشکار ميکند. در يک جامعه با فرهنگ دينی ظهور تماميت جامعه مدنی امکان پذير نيست. اگر پيروزی خاتمی در سال 76 به پيروزی گفتمان آزادی خواهی تعبير شد، پيروزی احمدی نژاد در انتخابات سال 84 حکايت از شکلگيری گفتمانی با محوريت عدالت داشت. پوپوليستی خوانده شدن شعارهای احمدی نژاد از سوی روشنفکران نشان داد که شعارهای او هيچ قرابتی با جامعه ليبرال نهاد مدنی ندارد. ولی در اين ميان و با طرح زمزمه حضور مجدد خاتمی در انتخابات آتی رياست جمهوری، چند مساله جدی بيش از گذشته رخ مينماياند. آيا خاتمی ميتواند بار ديگر همچون گذشته موضعی دوپهلو نسبت به جامعه مدني اتخاذ نمايد؟ آيا او ميتواند از گفتمان عدالت به سکوت گذر کند؟
طرفداران خاتمی تلاش ميکنند با معرفی خاتمی به عنوان کف مطالبات روشنفکران زيرکانه از پاسخ به اين سوال بگريزند.
آيا خاتمی ميتواند بار ديگر به محور اتحادی برای روشنفکران بدل شود؟ اين مساله ای است که حتی منجر به ترديد جدی او برای شرکت در انتخابات آينده شده است.