۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

قصه من و صادق و اکبر

در چهار راه مجاور به مسجد و کتابخانه مرکزي ايستاده ام که صادق شهبازي با شتاب هميشگي خود، به سمت من مي آيد. در فاصله چنذ قدمي ام لحظه اي مي ايستد و ميگويد: "قراره امروز هاشمي رفسنجاني بدون اطلاع قبلي به دانشگاه تهران بياد و بعد انجام يک سخنراني تشريفاتي در جمع يک عده دانشجو نما، بدون هيچ چالشي دانشگاه را ترک کنه، ما از اين قضيه به واسطه اي خبردار شديم و ميخوايم وسط صحبت هاش بلند شيم و ازش سوال بپرسيم تا سخراني از حالت تشريفاتي خارج بشه."

ميخواهم صحبتهايش را ناديده بگيرم و سر کلاس بروم. تا امروز نزديک 10 جلسه غيبت کرده ام. هرچه به خودم فشار مي آورم، نميتوانم خودم را براي از دست دادن اين فرصت متقاعد کنم. به همراه صادق و با قدمهايي که بي شباهت به دويدن نيستند به سمت سالن سخنراني حرکت ميکنيم. از در دانشکده که وارد ميشويم انبوه محافظان فاصله ميان محوطه بيروني تا در سالن را پر کرده اند. ظاهرا بقيه از اين در وارد نميشوند. ولي به ما اجازه ورود از اين سمت را ميدهند. صادق شهبازي بي هيچ معطلي وارد سالن مبشود. ميخواهم به دنبالش بروم که لحظه اي شک ميکنم. بعيد است در چنين فضايي امکان پرسش فراهم شود و هاشمي با توجه به تجربه سخراني 15 خرداد قم تن به پرسش نخواهد داد و البته اين وسط محافظان هم آمادگي برخورد با هر تشنجي را دارند. فکري به سرم ميزند. همانجا جلوي در سالن مي ايستم. قرار است هاشمي از اين در وارد شود. سعي ميکنم با محافظان طرح دوستي بريزم تا مانع حضورم نشوند. محافظان کم کم به من اطمينان ميکنند و من بي هيچ مانعي جلوي در ورودي سالن مي ايستم. پس از چند دقيقه هاشمي از راه ميرسد و در حلقه محاصره محافظان و مريدان و چاکران وارد سالن ميشود. همانجا جلوي در سالن مي ايستم و وقايع داخل سالن را تماشا ميکنم. عده اي ايستاده اند و شعار ميدهند: "مخالف هاشمي مخالف رهبر است مخالف رهبري دشمن پيغمبر است." چهره بعضي ها برايم آشناست. قيافه صادق در اين لحظات ديدني ست. خون خونش را ميمکد. هاشمي شروع به صحبت ميکند و در کمتر از ربع ساعت سخنرانی اش را به پايان ميرساند. صادق و دوستانش پيش بيني اين پايان زودهنگام را نکرده اند و درست در لحظه اي که داشتند فضا را براي پرسش فراهم ميکردند، سخنراني به پايان ميرسد. فريادهاي صادق شهبازي در ميان همهمه جمع گم ميشود. هاشمي از در سالن خارج ميشود. جلو ميروم و سلام ميکنم. جوابم را ميدهد. ميگويم: "آقاي هاشمي چند سوال از محضرتون داشتم." هاشمي ميگويد: "پسر جان من گرسنم. قراره در اين اتاق بغلي ناهار بخورم. بيا با هم بريم تا هم من ناهارم را بخورم و هم تو سوالاتت را بپرسي." در مقابل چشمان مبهوت محافظان و اطرافيان هاشمي داخل اتاق تشريفات ميروم. اتاق مفروش است و اثري از مبل و صندلي در آن نيست. هاشمي عبايش را در مي آورد و روي زمين مينشيند. پاي چپش را دراز ميکند و مشغول خوردن ميشود. روبرويش مينشينم. ميپرسم: "آقاي هاشمي اگه دوباره رئيس جمهور بشيد باز هم مسير طي شده در دوره قبلي را دنبال ميکنيد؟". همان طور که لقمه را پايين ميدهد جواب ميدهد:"کليت راه همونه ولي ممکنه در بعضي سياستها تغييراتي ايجاد کنم". وسط حرفش مي آيم و ميگويم: "مشخصا کدام سياستها؟" ميگويد: "اگر صراحتا بگم سوء استفاده ميشه، ولي از شعارهاي من در انتخابات 84 ميشه متوجه شد."

بدون وقفه ميپرسم: "شما ميفرماييد در دوران رياست جمهوريتان به سمت تحقق عدالت اجتماعي حرکت کرديد. معيار شما براي سنجش تحقق عدالت چيه؟"هاشمي که حالا ديگر ناهارش تمام شده نگاه معني داري به من ميکند. هنوز چيزي نگفته که اخوي محمد وارد ميشود و ميگويد: "دير شده، اگه حرکت نکنيم به برنامه بعدي نميرسيم." هاشمي بدون معطلي از جا بلند ميشود و ميرود. ميخواهم دنبالش بروم. يک لحظه فضا کمي تيره و مات ميشود. صداي اذان توي گوشم ميپيچد. از خواب بيدار ميشوم. موقع نماز صبح است.

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست

يکي از فخرفروشي هاي طرفداران آقاي خاتمي آن است که ايشان شديدا مورد اعتماد مراجع معظم تقليد بوده اند. يکي از مصاديق آن را هم عنايت خاص حضرت آيت الله وحيد خراساني به ايشان ميدانند. علت اين مساله هم بنا به نقل قول معروف تعطيل کردن روز موسوم به شهادت مادر بزرگوار ما – بنده از ناحيه مادری منسوب به سادات ميباشم- حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها به درخواست آيت الله وحيد خراساني توسط آقاي خاتمي ميدانند.

بنده حضرت آيت الله وحيد را از استوانه هاي فقه جعفري و شايد اگر مبالغه نباشد بزرگترين فقيه زنده عصر حاضر ميدانم. ولي کساني که با مشي سياسي و نظرات حضرت آيت الله وحيد در مساله ولايت آشنايي دارند نيک ميدانند که نظرات ايشان در دورترين نقطه از نظرات فقهي حضرت امام خميني و همفکران و شاگردان او قرار داد. بنابراين نوع نگاه ايشان به حکومت تنها به مثابه ابزاري ظاهري براي حفظ شعائر ديني است و بنابراين براي ايشان چندان ناگوار نيست از رئيس دولتی که سياستهای فرهنگی او جز بر داد دادن بنيادهای فرهنگ دينی حاصلی دربرنداشته چنين تقاضايي بنمايد. برای فقهايي چون آيت الله وحيد هيچ حکومتی در عصر غيبت حکومت صالح نيست و از اين رو از هر حکومتی تا آنجا که امکان داشته باشد ميتوان به مثابه ابزاری برای حفظ صورت دين استفاده نمود. نگارنده قصد بررسی مبانی فقهی اين نوع نگاه به حکومت را ندارد و تنها هدف از اين يادداشت روشن نمودن مغلطه دوستان بزرگوار اصلاح طلب است.

امروز که مشغول نگاه کردن عکس های برنامه پويش سوم بودم به عکس خانم ليلا حاتمی بازيگر مشهور سينما برخوردم. با ديدن تصوير سخنرانی او در اين برنامه به ياد عکسی افتادم که چند ماه پيش از حضور او در يک جشنواره خارجی با وضعی زننده حکايت ميکرد. برايم سوال است کسانی که دولت احمدی نژاد را به خاطر اظهارات کاملا غلط اسفنديار رحيم مشايي و يا دستور رئيس جمهور برای ايجاد امکان ورود زنان به ورزشگاه که البته به لحاظ فقهی محل بحث و مناقشه است به ضديت با اسلام متهم ميکنند، حمايت امثال آقای ملکيان و خانم ليلا حاتمی و صدها روشنفکر لائيک را چگونه تحليل ميکنند؟ راستش را بخواهيد بنده حمايت بعضی از اصحاب روحانيت را هم غلبه ظواهر دين ميدانم. نميدانم ولی به گمانم ذکر اين شعر گزنده يوسفعلی ميرشکاک در اين انتها بي مناسبت نباشد:

ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست بايد از ايمان و کفر خويش برداريم دست

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

حضور در فضای مجازی: بايدها و نبايدها



چند سال پيش که تازه وارد مقطع کارشناسي شده بودم با کتابي با نام نگاهي فلسفي به اينترنت نوشته هيوبرت دريفوس آشنا شدم. البته نام اصلي کتاب on the internet است که مترجم عنوان ديگري براي ترجمه فارسي برگزيده است. هيوبرت دريفوس شخصيتي است که من هر کتاب فارسي و انگليسي از او به دستم برسد، سعي ميکنم حتي به قدر تورقي هم که شده آن را مطالعه کنم. در اينجا مجال سخن پيرامون شخصيت او نيست. آن روزها گرچه مساله تاثيرات فرهنگی اينترنت برای من به يک معضل جدی تبديل شده بود ولی به اين مساله همچون بسياری از دغدغه های متعالی ديگر در زير غبار دغدغه های روزمره زندگی به فراموشی سپرده شد. کتاب مذکور را حدود پنج سال پيش تنها يک نگاه سرسري کردم و به دليل کمبود فرصت در گوشه کتابخانه ام فراموش شد.
حدود سه ماه پيش که به دفتر دکتر رامتين خسروي استاديار رشته مهندسي نرم افزار دانشگاه تهران رفته بودم، بحثي پيرامون تبعات فرهنگي اينترنت پيش آمد. البته تمرکز صحبت ما بر روي مساله تمرکز زدايي در حوزه انتشار اطلاعات بود. از آن روز تا همين امشب که مشغول نوشتن اين متن هستم يک سوال اساسي براي من، اثرات خاص اينترنت در يکسان سازي جهاني و نيز اثر آن بر روي فرهنگ و باورهاي ديني ماست.
اين شد که بعد از سالها دوباره به ياد کتاب درباره اينترنت دريفوس افتادم و مجددا به سراغ آن رفتم. البته در همين ميان توانستم به نسخه الکترونيک آن که اخيرا توسط انتشارت راتلج منتشر شده دسترسی پيدا کنم.
دريفوس در اين کتاب با اصولی که آشکارا متاثر از کتاب هستی و زمان و ديگر آثار هيدگر است به نقد اينترنت ميپردازد. گرچه آنچه دريفوس در اين کتاب بيان ميکند ارتباط مستقيمي با پرسشها و مساله هاي من ندارد ولي در عين حال به نقل قول چند مورد از عبارات او در کتابش ميپردازم که به نظرم به بحث اصلي بي ارتباط نيست.
يکی از اولين نکات تامل انگيز که در همان ابتدا توجه مرا به خود جلب ميکند، عنوان فصل چهارم کتاب است:
Nihilism on the Information Highway: Anonymity vs. Commitment in the Present Age
نهيليسم در بزرگراه اطلاعاتی : گمنامی در برابر تعهد در عصر حاضر
مطالعه مقدمه کتاب هم خالی از لطف نيست. او در صفحه ششم کتاب در بخش مقدمه به طرح اين پرسش ميپردازد:
As a philosopher, I’m not going to become involved in condemning some specific uses of the Internet and praising others. My question is a more speculative one: what if the Net became central in our lives?
من به عنوان يک فيلسوف قصد ندارم به محکوم کردن برخی از کاربردهای اينترنت و تحسين کردن جنبه های ديگر آن بپردازم. پرسش من، پرسشی نظرورزانه تر است: اگر شبکه نقشی بنيادی در زندگی ما پيدا کند چه رخ ميدهد؟
او در پاسخ به اين سوال ميگويد:
In seeking an answer, we should remain open to the possibility that, when we enter cyberspace and leave behind our animal-shaped, emotional, intuitive, situated, vulnerable, embodied selves, and thereby gain a remarkable new freedom never before available to human beings, we might, at the same time, necessarily lose some of our crucial capacities.
ما در جستجوی پاسخي، بايد در برابر اين امکان گشوده باشيم که هنگام ورود به فضای سايبرنتيک و پشت سر گذاشتن خويشتنهای شبه حيوانی، عاطفی، شهودی، دارای موقعيت معين، آسيب پذير و تجسد يافته مان و از آن پی، به دست آوردن آزادی نوين استثنايي که هرگز پيش از اين در دسترس هيچگاه در دسترس انسان نبوده است، ممکن است همزمان برخی از توانايي های مهم خود را از دست بدهيم.
او ادامه ميدهد:
Furthermore, we would be tempted to avoid the risk of genuine commitment, and so lose our sense of what gives meaning to our lives.
به علاوه ممکن است وسوسه شويم از خطر تعهد صادقانه اجتناب کنيم و به اين ترتيب تشخيصمان را از آنچه که به زندگی مان معنا ميدهد از دست بدهيم.
سپس در توضيح فصل چهارم کتاب ميگويد:
Anonymity and nihilism. Meaning in our lives requires genuine commitment and real commitment requires real risks. The anonymity and safety of virtual commitments on-line would lead to life without meaning.
گمنامی و نهيليسم. معنا در زندگی های ما نياز به تعهد صادقانه دارد و تعهد واقعی نيز به خطر پذيری نيازمند است. گمنامی و امنيت تعهدهای مجازی روی شبکه، به زنگی بدون معنا منتهی ميشود.
من با اين نوشتار به هيچ وجه درصدد پاسخ گويي به سوالي نبوده ام، بلکه تنها ميخواستم به يک معضل جدي اشاره کنم:
آيا ما ميتوانيم به عنوان مسلماناني ديندار و پايبند به اصول وارد دنياي مجازي شويم و از اقتضائات نامطلوب آن مصون بمانيم؟
البته اين به معنای انکار مزايای دسترسی به دنيای مجازی نيست. چه آنکه نسخه الکترونيک کتاب مذکور را در کمتر ربع ساعت از طريق اينترنت تهيه کردم.
شايد در فرصتي ديگر به پاسخ اين سوال اشاره اي داشته باشم.

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

آيين رسمی بازگشايي دانشگاه ها



امروز که برنامه آغاز سال تحصيلی دانشگاه ها با حضور معاون اول رئيس جمهور را از تلوزيون مشاهده کردم، خاطره سال پيش همين برنامه با حضور دکتر احمدی نژاد برايم زنده شد.

آنروز اگرچه در داخل سالن برگزاری همايش، به دليل حضور مهمانان رسمی که غالبا از اساتيد دانشگاه و مسئولان وزارت علوم بودند اتفاق خاصی نيفتاد، ولی در حواشی برنامه جوادثی رخ داد که حتی توانست به دستاويزی برای رسانه های مخالف دولت تبديل شود.

تقريبا يکی دو روز قبل از برگزاری برنامه، اطلاعيه های تشکل های مخالف دولت در دانشگاه مبنی بر دعوت از دانشجويان برای ابراز اعتراض به رئيس جمهور هنگام حضور او در دانشگاه تهران منتشر شد.

از طرفی دانشجويانی که هر يک به نحوی خود را حامی دولت ميدانستند عزم خود را جزم کردند تا نگذارند که استقبال از رئيس جمهور در آن روز يک طرفه شود.

گرچه من در ساعتهای حضور دکتر احمدی نژاد در سالن نشسته بودم و از اتفاقات بيرون خبری نداشتم، ولی بعد از پايآن برنامه، وضعيت دانشگاه حاکی از يک فضای متشنج در هنگام برگزاری مراسم بازگشايي بود. بعد هم که مشروح ماجرا را از دوستان پرسيدم متوجه شدم که ابتدا دانشجويان موسوم به انجمنی به سمت در ورودی سالن هجوم برده اند و دانشجويان بسيجی هم جلوی آنها را گرفته اند و مختصری درگيری نيز رخ داده است.

وقتی اين واقعه و رويدادهای مشابه را مرور ميکنم متوجه ميشوم که جريان مخالف دولت با حملات غيرمنصفانه و ناهنجار خود به دولت مانع از آن شده است که طيف حاميان دولت فرصتی برای نقد منصفانه دولت به دست آورند؛ و يک نمونه اش فعاليت های دانشجويان اصولگرا است که همواره عمده انرژی خود را صرف دفع حملات تخريبی جريان مخالف کرده اند.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

افزايش بودجه پژوهشی، فرصت يا تهديد



يکي از سياست­های دولت خدمتگزار در سال جاری اختصاص يک درصد از بودجه دستگاه­ های اجرايي به مقوله پژوهش است. همچنين اختصاص درصدی از درآمد ناخالص ملی به بودجه پژوهشی يکی از اهداف برنامه چهارم توسعه است. خبرهايي از اين دست گرچه در نگاه اول مسرت بخش و حاکی از اهتمام دولتمردان و مجموعه حاکميت به مساله پژوهش است، ولی روی ديگر سکه آن است که افزايش اعتبارات پژوهشی در فقدان نقشه جامع علمی و هدفگذاری مشخص پژوهشی و تدوين معيارهايي برای سنجش کارآمدی پژوهش های صورت گرفته، حاصلی در بر نخواهد داشت.

به توفيق الهی اين بنده خدا فرصت يافته است که دوران کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در يکی از بهترين مراکز آموزشی-پژوهشی در رشته های فنی-مهندسی سپری نمايد. متاسفانه وقتی توع عملکرد پژوهشی و نحوه انتخاب عناوين رساله های مقطع کارشناسی ارشد و دکترا را مرور مينمايم با واقعيتی تلخ روبرو ميشوم. روش انتخاب پايان نامه ها و طرح های پژوهشی آن است که اساتيد و دانشجويان غالبا به سايتهای دانشگاه ها و موسسات مشهور جهان در زمينه مرتبط خود رجوع کرده و دست به گزينش موضوعاتی ميزنند که در آينده بتواند به انتشار يک يا چند مقاله در همايش ها و مجلات معتبر بين المللی منجر شود؛ و تنها معياری که در اين ميان مورد توجه قرار نميگيرد توجه به اهداف از پيش تعيين شده معين و رفع نيازهای ملی است. ثمره چنين پژوهش هايي در نهايت به ارتقای اعضای هيات علمی از مقطع استادياری و به دانشياری و مقاطع بالاتر و ورود دانشجويان به دانشگاه های برتر جهان خواهد بود؛ بدون آنکه گره ای از مشکلات کشور گشوده شود.

وضعيت توصيفی در مراکز آموزشی و پژوهشی محل تحصيل بنده به همين شکل و يا در ابعادی فاجعه آميزتر در ساير موسسات آموزشی-پژوهشی اين کشور در حال تکرار است.

در انتهای سخن با کمال تاسف بايد اعتراف کرد که تداوم افزايش بودجه پژوهشی بدون هدفگذاری مشخص نه تنها به رفع مشکلات ملی و توسعه دانايي محور منجر نخواهد شد، بلکه تنها نتيجه آن اتلاف منابع ملی خواهد بود.

۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه

در طریق تفکر



يکسال پيش نسخه الکترونيک کتابي با عنوان "در طريق تفکر: مقدمه ای بر فلسفه معاصر"از انتشارات دانشگاه آکسفورد به دستم رسيد. چند روز پيش که از روی تفنن فهرست مطالب، ديباچه و مقدمه اين کتاب را مرور ميکردم به نکات جالبی در ديباچه آن برخوردم. نظر به آنکه نويسنده کتاب به مسائل جالبی درباره آموزش فلسفه، فرهنگ بشری و ... اشاره کرده بود بر آن شدم تا ديباچه کتاب را در دسترس قرار دهم. آنچه در پي مي آيد ترجمه ديباچه کتاب فوق الذکر است.

هنگامی که ميخواهيم درباره موضوعی که سالهاست به صورت تخصصی پيرامون آن به پژوهش پرداخته ايم برای دانشجويان مبتدی سخن بگوييم، چيزهای زيادی ياد ميگيريم؛ و اين يک دليل عمده برای من بود تا کتابی مقدماتی درباره فلسفه معاصر بنويسم. بعد از مدتی که حول جزئيات يک موضوع، پژوهش حرفه ای انجام ميدهيد، اين خطر وجود دارد که ايده کلی خود را نسبت به موضوع از دست بدهيد؛ چنانکه در جنگلی به دليل توجه به درختان از اصل جنگل غافل شويد.

يک گام به عقب و تفکری دوباره پيرامون موضوع و اينکه کار پژوهشی چگونه بر آن تطبيق مي يابد به شما اين امکان را ميدهد که نه تنها ارتباط ميان موضوعات مختلف را باز تشخيص دهيد، بلکه بتوانيد رابطه های جديدی را نيز ايجاد کنيد. از اين رو تدريس در مقطع کارشناسی همچنان مفيد و جذاب است.

چرا من تلاش کرده ام کتابی بنويسم که يک متن قابل اتکا و منظم به عنوان مقدمه ای بر سوالات اصلی و علايق عمده فلسفی در دنيای انگليسی زبان باشد. (البته من بعضی سوالاتي را که خارج از جريانهای اصلی فلسفه بوده اند به دليل اهميتی که برايشان قائلم مطرح کرده ام). يک کتاب فلسفه نبايد انباشته ای از پاسخ های کنونی به سوالات اصلی باشد چرا که فلسفه عمق بخشيدن به فهم ما از سوالات است تا يافتن جواب سوالات.

بنابراين وظيفه اصلی من آماده نمودن مخاطب برای ورود به بحثهای فلسفه معاصر با ترسيم قلمروهای مفهومی بود مه در اين ميان پاسخ بسياری از سوالات نيز بيان شده است. من اميدوارم موفق شده باشم که اين امکان را برای تازه واردان فراهم بياورم تا قلمروهای متعدد فلسفی را بيابند و همچنين کسانی را که ميخواهند موضوعی را با عمق بيشتری دنبال کنند راهنمايي کرده باشم. يک مقدمه ميتواند شروع يک داستان بلند باشد.

من تا کنون در سه قاره مختلف به تدريس فلسفه پرداخته ام؛ و برايم تعجب آور بود که سوالاتی يکسان از فرهنگهای مختلف برميخيزد. من از تمام شاگردانم در قانا، انگليس و ايالات متحده متشکرم: خصوصا از آنهايي که به من براهين جديدی آموختند و يا يک برهان قديمی را به شکلی نوين بيان کردند

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

نقد کتاب نقد

امروز ظهر يک شماره ناشناس با موبايلم تماس گرفت. ميخواستم گوشي را برندارم ولي گفتم شايد کار مهمي داشته باشد. گوشي را که برميدارم، صداي آن طرف خودش را شهباز معرفي ميکند. ميخواهم گوشي را قطع کنم ولي بي خيال ميشوم. حدود دو ماه پيش به معرفي صادق شهبازي قرار در جلساتي براي نقد کتاب نقد به مديريت همين آقاي شهباز شرکت کنم و البته من هم در جلسه اول شرکت کردم و مثل هميشه با اظهار نظرهاي خاص توجه همه را به خود جلب کردم و قرار شد در جلسه بعدي به تفصيل نظرات خود را بگويم؛ ولي با کامل بي ادبي در جلسه بعد حضور پيدا نکردم و براي آنکه هيچ گونه دسترسي به من وجود نداشته باشد در حوالي زمان برگزاري جلسه موبايل خودم را خاموش کردم.

حالا امروز بعد از حدود پنج ماه اين بنده خدا به من زنگ زده بود و من هم که تازه شب قدر را پشت سر گذاشته بودم و ميخواستم آدم خوبي شوم احساس خجالت ميکردم. و اين احساس شرمندگي وقتي بيشتر شد که گفت آقاي زالي کجا هستيد، ميخواستم هديه اي خدمتتان تقديم کنم. گفتم به چه مناسبتي؟ گفت حضور در جلسه نقد کتاب نقد

از شدت خجالت آب ميشوم.

واقعا بعضي ها چقدر بزرگوارند

در حاشيه: تصميم گرفته ام من بعد در اين وبلاگ کمی مطالب زرد هم منتشر کنم

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

کجايند آنهايي که



و امشب غربتی سي ساله پايان ميپذيرد ...

از نوف بكالى روايت شده است كه گفت : اميرالمؤ منين اين خطبه را براى ما در كوفه ادا فرمود. و او كه بر سنگى كه جعدة بن هبيره المخزومى براى او نصب كرده بود، ايستاده بود. جبّه اى پشمين بر تن داشت و بند شمشيرش از ليف خرما بود و پاى افزارى از ليف خرما به پاى داشت و نشان سجده بر پيشانيش چون پينه هاى زانوى شتر پيدابود. و چنين فرمود:

...

آگاه باشيد، كه آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت كرد و آنچه پشت كرده بود روى آورد. بندگان نيك خدا، عزم رحيل كردند. متاع اندك ناپايدار اين جهان را به نعمت فراوان و پايان ناپذير آخرت فروختند. برادران ما كه خونشان در صفين ريخته شد، اگر امروز زنده نيستند، زيان نكرده اند تا اندوهگين شوند و شرنگ تيره گون جفاى دشمن را بياشامند. به خدا سوگند با خدا ديدار كردند و خدا مزدهايشان را به تمامى داد و پس از ترسان بودن به سراى امانشان درآورد. كجايند برادران من كه قدم در راه نهادند و همراه حق درگذشتند؟ عمار بن ياسر كجاست ؟ ابن تيّهان كجاست ؟ ذوالشهادتين كجاست ؟ كجايند همانندان ايشان ، برادرانمان كه با هم مرگ پيمان بستند و سرهايشان به سوى بدكاران فرستاده شد.

دست در محاسن شريف خود زد و بسيار گريست. سپس فرمود:

دريغا بر برادران من ، كه قرآن تلاوت كردند و آن را نيكو آموختند و در آنچه واجب بود، انديشيدند و بر پايش داشتند و سنت را زنده ساختند و بدعت را ميرانيدند و چون به جهاد دعوت شدند، اجابت كردند و به پيشواى خود اعتماد نمودند و از او پيروى كردند.

جهاد جهاد، اى بندگان خدا. بدانيد كه من امروز لشكر مى آرايم. هر كه خواهد كه با اين سپاه به سوى خدا در حركت آيد به لشكرگاه روى نهد.

نوف گفت : براي فرزندش حسين ( ع ) پرچمي با ده هزار نفر و براي قيس بن سعد در ده هزار و براي ابوايوب انصاري در ده هزار و براي ديگران هر کدام تعدادي ديگر تهيه فرمود . تصميم داشت به صفين بازگردد . و هنوز جمعه نگذشته بود که ابن ملجم جنايتکار به امام ضربت زد. لشکر برگشت و ما همچون گله اي بوديم که شبان خود را از دست داده و گرگان از هر جانب به سرعت به آنها حمله ور شده بودند



۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

آيا احکام امضايي مشمول مرور زمان واقع ميشوند؟

در انديشه دينی احکان فقهی به دو دسته تاسيسی و امضايي تقسيم ميشوند. مراد از احکام امضايي آن دسته از دستوراتی است که در جامعه عربي، پيش از ظهور اسلام جريان داشته و با ظهور اسلام با تاييد شارع به عنوان احکام شرعی شناخته شده اند. احکام برده برداری در اين زمره قرار ميگيرد.

دسته دوم احکام، شامل آن دسته از دستوراتی است که با ظهور اسلام برای اولين بار مطرح شده و از آنها تحت عنوان احکام تاسيسی ياد ميشود. احکام نماز، روزه و تقريبا بخش عمده احکام دينی در اين حوزه طبقه بندی ميشوند.

حال يک سوال جدی در اين ميان آن است که آيا احکام تاسيسی مختص به جامعه عربی بوده و بنا به ضروريات آن جامعه مورد تاييد شرع قرار گرفته اند و با تغيير اوضاع اجتماعی از درجه اعتبار ساقط ميشوند يا که به عنوان احکامي فرازمانی در همه اعصار جاری هستند.

برای پاسخ به سوال فوق لازم است يک تقسيم بندی ديگر برای احکام دينی ارائه شود. احکام به اعتبار ديگری به دو دسته منصوص العله و غير منصوص العله تقسيم ميشوند. احکام منصوص العله احکامی هستند که علت آن به صراحت در کلام خدا و سخن معصومين بيان شده است. در اين گونه از احکام به حکم عقل سليم با رفع شدن علت اصل حکم نيز منتفی ميشود. مانند حرمت بازی شطرنج که در دوره ای به علت آنکه آلت قمار شناخته ميشد حکم رايج بوده و امروزه با تغيير شرايط مشمول تغيير در موضوع و حليت شده است.

در مقابل احکام غير منصوص العله دسته ای از احکام هستند که به علت عدم دسترسی به علت بيان شده سوی شارع خارج از حوزه قضاوت عقول انسانی بوده و در همه اعصار به عنوان حکم الهی تعبدا پذيرفته ميشوند.

حال به پاسخ سوال نخست باز ميگرديم. آنچه مسلم است امضايي بودن نميتواند به عنوان معياری برای تغيير حکم در گذر زمان قرار گيرد کما اينکه تاسيسی بودن نيز نميتواند به عنوان معياری برای فرازمانی بودن يک حکم باشد. به عبارت ديگر پذيرش امضايي بودن به عنوان معياری برای تغيير پذيری در اثر مرور زمان مستلزم پذيرش اين حکم است که احکام امضايي تنها با توجه به مقتضيات جامعه عربی تاييد شده اند. حال آنکه دليلی بر اين مدعا وجود ندارد. بسياری از مقتضيات جامعه عرب جاهلی نيازهايي است که در بشر در طول زمان همواره با آن روبرو بوده است. از سوی ديگر تاسيسی بودن نيز نميتواند معياری برای جهانشمولی احکام باشد. چه آنکه حرمت شطرنج يک حکم تاسيسی بوده ولی همين مشمول مرور زمان قرار گرفته و تغيير مي يابد. بنابراين يگانه معيار منطقی برای آنکه بتوان يک حکم را مشمول مرور زمان دانست، منصوص العله بودن توام با رفع علت حکم است.

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

خسته نباشی فرمانده

رويه جاری آن بوده که در اين وبلاگ يادداشتهای خود را با درونمايه های فلسفی درج کنم؛ ولی امروز بنا به اهميت مساله چند جمله ای به بهانه ی پايان مسئوليت سجاد صفارهرندی در بسيج دانشجويي دانشگاه تهران مي نگارم. البته اين يادداشت را مي توان واکنشی برشمرد يا که شرحی بر يادداشت سجاد صفار هرندی در وبلاگش

سجاد صفارهرندی پس از يکسال تلاش بی وقفه و شايد خستگی ناپذير از مسئوليت بسيج دانشجويي کناره گيری کرد تا بتواند با فراغ بال بيشتری به پايان نامه کارشناسی ارشد و ادامه تحصيل در مقطع دکترا بينديشد.

دوران مسئوليت سجاد برای من نيز چون او و بسياری ديگر به ياد ماندنی است. دوره ای که با انتقاد من از برگزاری برنامه چه مثل چمران آغاز شد و شايد در ظاهر با همگامی و همراهی من در برگزاری مراسم سخنرانی خالد مشعل به پايان رسيد.

روزهای مسئوليت سجاد خاطره انگيز است:

روزهايي که پيشنهادهای مختلف او را برای همکاری از سردبيری سايت بسيج دانشگاه و عضويت در شورای تبيين گرفته تا مسئوليت بسيج دانشجويي دانشکده فنی به بهانه های گوناگون نپذيرفتم. و نه به خاطر آنکه مايل به پذيرش مسئوليت و همکاری نبودم بلکه به نظرم در هيچ يک از پيشنهادهايش نمي توانستم استعدادها و توانمندي هايم را به کار بگيرم. و البته او نيز حاضر به ريسک دادن پيشنهادهای ديگر نبود؛ که به ظن خودش همکاری من با او در ساير قسمتها مشکل آفرين بود. جمله ای که گرچه بعدها توسط او تکذيب شد ولی هيچگاه در ادامه راه از ياد من نرفت.

اين بود که شدم همراه و همکار بی عنوان سجاد.

اولين همکاری بر سر پرونده استات اويل رخ داد. انتشار نشريه سپيدار و احضار از سوی مراجع قضايي و باقی قضايا؛

و البته همکاريهايي بعضا نيمه تمام؛ همچون برنامه شانزدهم آذر که به حضور تک جلسه ای من در شورای تبيين محدود شد و يا نامه ای که قرار بود خطاب به رئيس دانشگاه در تحليل و نقد عملکرد او در دوران رياستش بنويسيم.

اين دوران برايم شيرين است که اگرچه زير هيچ مسئوليتی نرفتم ولی اگر قولی دادم به آن وفا کردم.

در يکسال گذشته بيش از ادواری که عضو شورای فرهنگی بسيج دانشگاه بودم در ساختمان مرکز بسيج دانشگاه حضور يافتم و اين خود شاهدی است بر آنکه از همکاری شانه خالی نکردم.

يکی از هيجان انگيز ترين کارهای سال گذشته برگزاری يادبودی برای شهيد عماد مغنيه بود. برنامه ای که حاشيه اش از متن آن پررنگ تر بود و البته هنوز هم که نزديک هشت ماه از برگزاری آن مي گذرد خاطره آن در ذهن بچه ها زنده است. روزی که از سر جوگيری احساس کردم فرعونی را کشته ام و يا به جزای مرگ سياوش سودابه را سر بريده ام!

روزهای سپری شده گرچه مشحون از خاطرات شيرين است ولی يک واقعه تلخ نيز با خود دارد که همواره يادآوری آن تمام شيرينی هايش را تلخ مي کند. مطرح شدنم از سوی بچه ها به عنوان کانديدادی مسئوليت بسيج دانشجويي دانشکده فنی علی رغم آنکه پس از اصرارهای گوناگون هيچ گونه پاسخ و يا واکنش مثبتی به آن نشان نداده بودم و البته تخريبهای ناجوانمردانه زودهنگام. تخريبهايي که شايد هيچگاه نتوان جزئيات آن را بيان کرد. مساله ای که خاطر مرا سخت آشفته کرد تا آنجا که به قطع رابطه من و سجاد و البته بسيج دانشجويي منجر شد. کدورتی که نزديک به سه ماه به درازا کشيد و گرچه سرانجام با پادرميانی مرتضی روحانی و دلجويي سجاد و فاضل خاتمه يافت ولی هرچه بود درست يا غلط زمينه آزردگی مرا از سجاد و مجموعه بچه ها فراهم آورد.

پايان دوره همکاری من با سجاد در کسوت مسئول بسيج دانشگاه، شرکت در اردوی دانش آموزی سازمان بسيج دانشجويي و حضور يک روزه در طرح خدمت رسانی بود. رزوهايي که بي مبالغه از بهترين روزهای فعاليتم در بسيج دانشجويي بود.

واقعه ها همه روزی به خاطره ها تبديل مي شوند. خاطره هايي که مرور آنها مي تواند لبخند بر لبانمان بنشاند يا که برای چند لحظه ای اندوهگينمان کند. ولی از آن مهمتر تجربه ای است که به بهای گذر عمر نصيبمان مي شود.

تجربه ای که گرچه کما هو هو تکرار نمي شود ولی مرور آن مي تواند زمينه ساز درسی برای آينده باشد.

خاطره ها بی هيچ توالی و تعاقبی به ذهن مي آيند:

سجاد حسين نيا، محمد روح الامينی، احمد رضا حسينزاده، فاضل پارساپور، مهدی پيری، رضا فراهانی، مرتضی روحانی، ابراهيم زرگر، حسين لباف، صادق شهبازی، مهدی رعنايي فر، مهدی مقام فر و صد البته محمد سجاد صفارهرندی.

روزهای مسئوليت سجاد در بسيج دانشجويي به پايان رسيد و او مي رود؛ با کوله باری سنگين از بار مسئوليت امانتی که هر انسانی به موجب عهد با مولای خود ناخواسته -و برای برخی ناآگاهانه- بر دوش مي کشد:

خسته نباشی فرمانده!

در حاشيه: اميدوارم در فرصتی ديگر از تجربه پنج ساله حضور در بسيج دانشگاه بگويم.

در حاشيه باز هم: نميدانم چرا ناخود آگاه موقع درج اين متن در وبلاگ اين جمله به ذهنم رسيد. محض خنده گفتم اين انتها اضافه اش کنم: هرندی ميروی و از مژگانت خون خلق ميريزد.