۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

وقتي يونسکو متولي فرهنگ مي‌شود

چند وقت پيش با بيلبورد تبليغاتي افتتاح شعبه شهر کتاب در کرج مواجه شدم. موسسه شهر کتاب، يک نهاد فرهنگي است که با همکاري يونسکو در نقاط مختلف تهران کتابفروشي داير کرده و دسترسي مردم را به کتاب تسهيل نموده است.

بالاخره پس از مدتها، هفته پيش فرصتي دست داد تا بتوانم به فروشگاه شهر کتاب کرج سري بزنم. اولين چيزي که در طول مسير توجه من را به خود جلب کرد، تغيير چهره شهر در طول اين چند سالي بود که من دانشجو شده بودم و تقريبا جز طي مسير هميشگي خود تا دانشگاه از بقيه نقاط شهر بي‌خبر بودم.

فروشگاه شهر کتاب کرج، در بزرگترين خيابان شهر – خيابان شهيد بهشتي- و در دو طبقه از يک برج تجاري واقع شده است. مهم‌ترين نکته در اين فروشگاه تعدد و تنوع کتاب‌هاي موجود در آن بود. به گونه‌اي که در بخش کتاب‌هاي فلسفي از تلخيص رحيق مختوم آقاي جوادي آملي تا ژاک دريدا و متافيزيک حضور نوشته محمد ضيمران يافت مي‌شد.

وقتي از فروشگاه شهر کتاب بيرون آمدم به ياد نمايشگاه کتابي افتادم که چند روز قبل در کنار مسجد امير در خيابان کارگر برپا شده بود. بخش عمده کتاب‌هاي آن ملاقات با جن و راهکارهاي عملي ديدار با امام زمان و احوالات شب اول قبر بود.

با خودم مي‌انديشم که چرا وقتي نهادهاي متولي فرهنگي در اين کشور نمايشگاه کتاب برگزار مي‌کنند، چنين کتب نازلي عرضه مي‌شود و وقتي يونسکو اقدام به کار فرهنگي مي‌کند، به نحوي فاخر آن را به انجام مي‌رساند.

به نظرم علت عمده آن، نبود شايسته‌سالاري در انتخاب مديران فرهنگي و اجرايي کشور است.

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

و امشب شیعیانت یتیم می‌شوند

و امشب براي تو پايان غربتي سي‌ساله و براي شيعيانت آغاز يتيمي هزار و چهار صد ساله است.

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

ليله‌الجومونگ

گفت: قرارمان باشد سه‌شنبه ساعت هفت.

گفتم نمي‌شود و هرچه اصرار کرد زير بار نرفتم.

گفت: چرا؟

گفتم: آخر سه‌شنبه ليله‌الجومونگ است.

در خبرها آمده است که جمعي از مردم تهران براي استقبال از جومونگ در مقابل هتل استقلال تهران تجمع کرده‌اند.

در سفر به بازفت متوجه نکته جالبی شدم. در اوج زد و خورد مردم، با فرارسيدن زمان پخش سريال جومونگ، به طور موقت دعوا خاتمه می‎يابد و مجدداً با پايان سريال از سر گرفته می‌شود.

جوان لرستانی پس از آنکه نتوانست پدرش را برای فروش گوسفندانش جهت تامين هزينه سفر او به کره و ازدواج با سوسانو متقاعد کند، دست به خودکشی زد.

مقاله‌اي با عنوان جومونگ شجاع‌تر است يا شهيد باقري منتشر شد. راستي جومونگ شجاع‌تر است يا شهيد باقري؟ شايد جومونگ بر روي کاغذ اسطوره‌اي شکست‌ناپذير جلوه کند، ولي شهيد باقري واقعيتي است که روزي بر روي اين کره خاکي زيسته و چون مردي جنگيده است؛ و رجحان او بر جومونگ رجحان واقعيت بر افسانه است.

در دلم حسرت می‌خورم که ايکاش شخصيت‌هايي چون باقری و بروجردی از زير اسارت سياست‌های فرمايشی نهادهاي نظامی بيرون می‌آمدند، تا به تصوير کشيده شدن چهره بدون سانسور آنها، جوانان اين کشور می‌فهميدند که وارث چه ميراث سترگی هستند.

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

خوابگردها

زمستان سال 84 که به اتفاق مسئول وقت بسيج دانشجويي دانشکده فني ملاقاتي با آقاي دکتر محمدرضا بهشتي عضو هيئت علمي دانشکده‌اي ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران داشتم. محور آن جلسه گرفتن مشورت براي برگزاري سلسله نشست‌هاي علمي-فرهنگي بود.

در اثناي بحث، صحبت آقاي دکتر به کتابي به نام خوابگردها رسيد. پيش‌تر از آن هنگامي که مشغول بحث پيرامون فلسفه‌ي علم با يکي ديگر از اساتيد فلسفه بودم، نام اين کتاب به گوشم خورده بود. آقاي دکتر بهشتي به شدت خواندن اين کتاب را توصيه کرد. البته از آن سال تا به تابستان اخير امکان مطالعه اين کتاب بدست نيامد. بالاخره نسخه تجديد چاپ‌شده‌ي آن توسط انتشارات علمي-فرهنگي به دستم رسيد و مشغول مطالعه آن شدم. گرچه به دليل فشردگي کارها نتوانستم در يک محيط آرام کتاب را بخوانم و از صف انتظار راهور ناجا تا اوقات فراغت اردوي جهادي در بازفت به خواندن اين کتاب گذشت، ولي باز هم بهره‌هاي فراواني از مطالعه آن بردم.

خوابگردها کتابي است با محوريت تحليل نسبت ميان فلسفه و علم طبيعي. اين کتاب با مرور تاريخ نجوم در يونان قديم و نظام هيئت بطلميوسي آغاز مي‌شود. آرتور کوستلر، نويسنده‌ي کتاب به پيدايش نظريه خورشيدمرکزي عالم توسط آريستارخوس در سال‌هاي قبل از ميلاد مسيح و عدم توجه به آن به دليل نوع نظام فلسفي حاکم اشاره مي‌کند. حجم عمده‌ي کتاب به مرور زندگي کپرنيک، کپلر و گاليله مي‌گذرد. از مهم‌ترين تاکيدات کوستلر دراين کتاب آن است که سير دانش نجوم و شکل‌گيري نظريه خورشيدمرکزي عالم نه يک سير آگاهانه، که همچوم حرکتي خوابگردانه بوده است. کتاب با مروري بر دستاوردهاي نيوتن خاتمه مي‌پذيرد.

بخش پايانی کتاب به تحليلی از پيامدهای گسست ميان دين و علم اشاره دارد. گسستی که می‌تواند منجر به بروز بحران‌های مهلک اخلاقی و اجتماعی شود.

خواندن اين کتاب برای علاقه‌مندان فلسفه و تاريخ علم خالی از لطف نيست.

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

مردي که مي‌خندد

روز اولي بود که به دانشکده فني آمده بودم. درست جلوي در دانشکده، مردي را ديدم با ريش‌ها و موهاي سفيد و بلند. مردي که نگاهي به من کرد و خنديد.

بعدها فهميدم نامش دکتر کارو لوکس است. استاد تمام رشته کنترل دانشکده برق و کامپيوتر دانشگاه تهران. فارغ‌التحصيل دکترا از دانشگاه برکلي؛ و از محققان برجسته کشور. گذارندن يک واحد درسي و همکاري پژوهشي با او، آن روزها برايم يک آرزو بود.

ترم سه دوره کارشناسي بود و دکتر لوکس براي اولين بار در چند سال اخير يک درس در دوره کارشناسي ارائه کرد. ما هم که آن روزها علاقه داشتيم، به مدد پاس کردن يک درس با او به ديگران فخر بفروشيم، درس را انتخاب کرديم. تازه آنجا بود که به گستره معلوماتش پي بردم.

در دوره کارشناسي ارشد دو درس حسابگري زيستي و سيستم‌هاي اجتماعي-شناختي را با او گذراندم. تازه آنجا بود که به دليل رفت و آمد با او بيش از گذشته به ويژگي‌هاي برجسته اخلاقي او پي بردم. انساني که با تواضع به حرف‌هاي دانشجو هرچه قدر هم که مبتدي باشد گوش فرامي‌دهد؛ انساني که با شجاعت مي‌گويد نمي‌دانم. در کنار اين ويژگي‌هاي حسنه اخلاقي، گستره اطلاعات او در فلسفه و جامعه‌شناسي هم براي من جالب توجه بود. تجربه آشنايي با دکتر لوکس به من آموخت که مي‌توان فراتر از تعلقات ايدئولوژيک، حياتي انساني و اخلاقي داشت.

اين روزها آقاي دکتر به دليل بيماري، در بيمارستان ساسان تهران بستري شده است. برايش دعا کنيد.

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

مستضعفان وارثان زمين خواهند شد- يادداشت‌هايي پراکنده از سفر به بازفت

امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار و جنگ پابرهنه‌ها و مرفهين بي درد شروع شده است و من دست و بازوي همه عزيزاني كه در سراسر جهان كوله‌بار مبارزه را بر دوش گرفته‌اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاي عزت مسلمين را نموده‌اند مي‌بوسم و سلام و درودهاي خالصانه خود را به همه غنچه‌هاي آزادي و كمال نثار مي كنم.

(پيام امام خميني در سالگرد كشتار خونين مكه 67/4/29)

جنگ فقر و غنا؛ ما فرزندان انقلاب اسلامي، رزمندگان اين نبرد هستيم و مناطق محروم خط مقدم اين جنگ است.

طبق روال يکسال گذشته، در يکي از مقاطع حساس پايان‌نامه کارشناسي ارشد، عزم سفر کردم. اولين بار موقع تصويب پيشنهاد پايان‌نامه، مرتبه دوم در هنگام ارائه گزارش پيشرفت 30 درصد؛ و اين بار هم در آستانه دفاع. و البته هر سه بار هم اردوهاي دانشجويي.

سجاد بهمني سخن از اردوي جهادي گفت؛ سفري به بازفت. بازفت منطقه‌اي است محروم از توابع استان چهار محال و بختياري. يکشنبه شب حدود ساعت 11 شب است که راهي مي‌شويم. توقفي کوتاه در قم داريم و نماز صبح را در پايانه شهيد کاوه اصفهان مي‌خوانيم. حدود ساعت هشت صبح است که به شهرکرد مي‌رسيم.

گفته‌اند اردوي جهادي. يعني بايد مصداق کساني شد که در در راه خدا اخرجو من ديارهم شدند و والذين هاجروا و جاهدوا خوانده شدند؛ و ما امروز به ديدار مردمي مي‌رويم که امام خميني يک موي سرشان را، اشرف بر تمام دنياي کاخ‌نشينان خواند.

در هلال احمر شهرکرد چندساعتي را استراحت مي‌کنيم؛ جايي براي خوابيدن نيست. همان‌جا روي آسفالت، روزنامه‌اي پهن مي‌کنيم و چند دقيقه‌اي درازکش مي‌شويم. بعضي از بچه‌ها با سواري عازم بازفت مي‌شوند. ما هم حدود ساعت يازده با ميني‌بوس به سمت بازفت حرکت مي‌کنيم.

در راه با راننده صحبت مي‌کنم. از او مي‌پرسم که بعد از انتخابات در اين منطقه هم آشوبي رخ داده است. جواب پرمعنايي به من مي‌دهد: مردم اين منطقه اگر يک روز کار نکنند گرسنه مي‌مانند.

جاده‌اي کوهستاني را پشت سر مي‌گذاريم. ساعت چهار بعد از ظهر به روستاي چمن‌گلي مي‌رسيم. اين روستا و روستاهاي اطراف در امتداد رودي واقع شده‌اند که ظاهرا سرچشمه کارون است. در مدرسه‌اي مستقر مي‌شويم. يک گروه از دانشجويان دانشگاه شهيد عباسپور هم آنجا هستند. کمي درباره وضعيت منطقه برايمان توضيح مي‌دهند. مي‌گويند که به کمترين بهانه‌اي نزاع مي‌کنند و سر همديگر را مي‌شکنند؛ هفته پيش دو نفر در يک نزاع کشته شده‌اند؛ چندان به دستورات شرعي محرميت آشنا نيستند. از نزاع هفته پيش مي‌گويند. دانشجوهاي دانشگاه عباسپور در مدرسه، جشن نيمه شعبان برگزار مي‌کنند. مردم روستاهاي اطراف را هم دعوت مي‌کنند. در ميانه جشن دو نفر با هم درگير مي‌شوند و بعد هم دامنه نزاع گسترده مي‌شود. کار به جايي مي‌رسد که پليس با باتوم جمعيت را متفرق مي‌کند.

صبح روز سه‌شنبه براي کشيدن کانال آب عازم يکي از روستاها مي‌شويم. تا حدود ظهر کار مي‌کنيم؛ و بعد از نزديک هفت ساعت مي‌فهميم که اين کار بي‌ثمر است. دست از پا درازتر برمي‌گرديم.

صبح چهارشنبه براي کار فرهنگي به روستاي فريک مي‌رويم. به همراه چندتن از خواهران. مسئوليت من همراهي خواهران است. با نوع فرهنگ خاص منطقه نمي‌توان خانم‌ها را تنها به روستا فرستاد. زير درختي دراز مي‌کشم و مشغول خواندن کتاب خوابگردهاي آرتور کستلر مي‌شوم. هرازچندي يکي از اهالي مي‌آيد و چند دقيقه‌اي صحبت مي‌کند. باورشان نمي‌شود که از تهران بي‌مزد و مواجب آمده‌ايم تا به آنها کمک کنيم. با يکي از پيرمردهاي روستا هم‌صحبت مي‌شوم. در ميانه‌هاي بحث مي‌پرسم که مردم بيشتر به چه کسي راي داده‌اند. جوابش از قبل قابل پيشبيني بود: احمدي‌نژاد. حوالي ظهر است که بازمي‌گرديم.

سجاد بهمني که به همراه گروه ديگري از خواهران به روستاي باغ‌چندار رفته بود به شدت خسته و عصباني است. مي‌گويد پسربچه‌ها به شدت اذيت کرده‌اند و در يک مورد بي‌نظير، الاغي را در چادر خانم‌ها رها کرده‌اند.

عصر چهارشنبه، طلبه جوان و خوش‌سيمايي به ما ملحق مي‌شود. چشم‌هاي سبز و ريش‌ بوري دارد. خوش برخورد است؛ هم‌صحبت مي‌شويم. در ميانه‌هاي سخن، از دعوت خود براي ايفاي نقش يوزارسيف در سريال يوسف مي‌گويد. گفتم کار خوبي کردي که نپذيرفتي، در دل مي‌گويم: آن وقت بود که بايد مي‌گفتيم اي زليخا دست از دامان يوسف بردار.

بعد از ظهر حدود ساعت شش، به همراه وحيد حيدري و سجاد بهمني براي کار فرهنگي، خانم‌ها را به سمت روستاي گزستان و سروه مشايعت مي‌کنيم. البته سوار بر ميني‌بوس آقا رضا. راه را گم مي‌کنيم و ساعت هفت و ربع است که به گزستان مي‌رسيم. از فرستادن گروه دوم به سروه صرف‌نظر مي‌کنيم و همه در گزستان پياده مي‌شويم. آقا رضا را هم نگه مي‌داريم. چه آنکه به رفت و برگشتش نمي‌ارزد. در راه برگشت آقا رضا که البته آشپز اردو هم هست، دستور پخت شام را از همان پشت فرمان صادر مي‌کند. در حال عبور از يک جاده سنگلاخ پرپيچ‌خم هستيم که لحظه‌اي فرمان را رها مي‌کند تا از داخل داشبورد قند بردارد. از رفتارهايش شگفت زده شده‌ام.

صبح پنجشنبه هم مثل روز قبل به خوابيدن زير درختي در روستاي فريک و خواندن خوابگرها مي‌گذرد.

عصر روز پنجشنبه است و من بالاجبار براي پيگيري کارهاي پايان‌نامه به تهران بازمي‌گردم. بر روي جاده‌هاي پرپيچ‌وخم، نگاهي به روستا مي‌اندازم. وعده الهي آن است که مستضعفان وارثان زمين خواهند شد. و من ايمان دارم که بازفت روزي به مرکز تحولات جهاني تبديل مي‌شود. افسوس که عقل انسان معاش‌انديش از درک آن عاجز است.

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

مهربان‌ترين راننده تاکسي تهران

ديروز در يکي از مسيرهاي هميشگي خود سوار تاکسي شدم؛ به سنت هميشگي خواستم بگويم سلام‌عليکم که راننده تاکسي پيش‌دستي کرد و به من سلام کرد. کمي جاخوردم؛ چرا که انتظارش را نداشتم. بعد از اين سلام غيرمنتظره شروع کرد به خوش‌وبش کردن. ديگر بيشتر تعجب کردم. در همين حين، يک کلاسور از زير صندلي‌اش درآورد و گفت اين آلبوم عکس‌هاي من است. کلاسور را باز کردم و لابلاي صفحات آن، با بريده‌هايي از صفحات روزنامه و تقديرنامه‌هايي به امضاي فرماندهاي نيروي انتظامي و شهرداري روبرو شدم. تيتر يکي از صفحات را به من نشان داد: آقاي ابراهيم دهباشي‌زاده؛ مهربان‌ترين راننده تاکسي تهران.

موقع حساب کردن کرايه، 50 تومان کمتر از حالت معمول گرفت و گفت اين هم تخفيف دانشجويي؛ البته من هم دلم نيامد که تخفيفش را قبول کنم؛ چه آنکه با نحوه برخورد حاضر بودم کرايه بيشتري هم بپردازم.

آدرس وبلاگش را هم به من داد: http://taxiran.blogfa.com/. گفت خوشحال مي‌شوم که سري بزنيد و کامنت بگذاريد.

راستش ديدم در زمانه‌اي که محبت کيميا شده، يک آدم مهربان، آن هم در تهران، آن هم راننده تاکسي واقعا که جاي تقدير دارد.

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

شهر رمضان

قال رسول‌الله صلی الله عليه و آله و سلم

ايها الناس! انه قد أقبل اليکم شهر الله بالبرکه و الرّحمه و المغفره، شهر هو عند الله افضل الشهور، و ايامه افضل الأيام، و لياليه أفضل الليالي، و ساعاته افضل الساعات، و هو شهر دعيتم فيه الي ضيافه الله، و جعلتم فيه من اهل کرامه الله.

مردم! ماه خدا با برکت و رحمت و بخشش گناهان نزديک است؛ ماهي که نزد خدا برترين ماه ها، روزهايش برترين روزها، شب هايش بهترين شب ها و ساعت هاي آن بهترين ساعت ها است؛ ماهي که در آن به ميهماني خدا دعوت شديد و شما را در اين ماه از کساني قرار داده اند که شايسته کرامت خدا هستند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

خدا کند تو بیایی

عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعِبَادُ مِنَ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ أَرْضَى مَا يَكُونُ عَنْهُمْ إِذَا افْتَقَدُوا حُجَّةَ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ لَمْ يَظْهَرْ لَهُمْ وَ لَمْ يَعْلَمُوا مَكَانَهُ وَ هُمْ فِى ذَلِكَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ لَمْ تَبْطُلْ حُجَّةُ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ لَا مِيثَاقُهُ فَعِنْدَهَا فَتَوَقَّعُوا الْفَرَجَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً فَإِنَّ أَشَدَّ مَا يَكُونُ غَضَبُ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِ إِذَا افْتَقَدُوا حُجَّتَهُ وَ لَمْ يَظْهَرْ لَهُمْ وَ قَدْ عَلِمَ أَنَّ أَوْلِيَاءَهُ لَا يَرْتَابُونَ وَ لَوْ عَلِمَ أَنَّهُمْ يَرْتَابُونَ مَا غَيَّبَ حُجَّتَهُ عَنْهُمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ لَا يَكُونُ ذَلِكَ إِلَّا عَلَى رَأْسِ شِرَارِ النَّاسِ

امام صادق عليه السلام فرمود: زماني بندگان به خدا نزديكترند و خدا از ايشان بيشتر راضى است كه حجت خداى عزوجل از ميان آنها مفقود شود و آشكار نگردد و جاى او را هم ندانند و از طرفى هم بدانند كه حجت و ميثاق خداى جل ذكره باطل نگشته و از ميان نرفته است؛ در آن حال در هر صبح و هر شام به انتظار فرج باشيد؛ زيرا سخت ترين موقع خشم خدا بر دشمنانش زمانى است كه ، حجت او از ميان بندگانش مفقود باشد و آشكار نشود، و خدا مى داند كه اوليائش شك نمى كنند و اگر ميدانست شك مى كنند، چشم به هم زدنى حجت خود را از ايشان نهان نمى‌داشت ، و ظهور امام جز بر سر بدترين مردم نباشد

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

جستارهايي پيرامون انتخابات رياست جمهوري دهم – قسمت دوم: کهنه‌زخم‌هايي که به يکباره سر برمي‌آورند

پيش از اين يادداشتي با عنوان قسمت اول جستارهايي در انتخابات رياست جمهوري نوشتم. قصد داشتم در قسمت دوم به واکاوي نوع برخورد نيروهاي امنيتي با مردم و خطاهای صورت‌گرفته در اين ميان اشاره کنم. گرچه شايد ديگر مواردی را که قصد نگارش آن را داشتم، کهنه شده باشد؛ ولی برای پرهيز از خلف وعده به اشاراتی چند به موضوعاتی که در ذهن داشتم بسنده می‌نمايم.

حالا که نزديک به پنجاه روز از برگزاری انتخابات و شروع التهابات و اغتشاش‌های خيابانی مي‌گذرد، ظاهرا مسئولان امر هم دريافته‌اند که در برخورد با مردم اشتباهاتی اساسی صورت گرفته است. بعد از حادثه کوی دانشگاه در سال 78 بسياری از لزوم برخورد و محاکمه نيروهای خودسر سخن گفتند. اقدامی که اگر آن روزها جدی گرفته می‌شد، شايد امروز شاهد وقايع تلخ پس از انتخابات نبوديم.

به اعتقاد من، نحوه برخورد نيروهای امنيتی با مردم نه يک اتفاق ساده که زخمی کهنه است. زخمی که در مواقع بحرانی سرباز می‌کند و منشا بروز چنين فجايعی مي‌شود. گرچه امروز سخن از برخورد با نيروهای امينتی خاطی گفته می‌شود، ولی اگر اين مساله در حد حرف باقی بماند و برای برخورد ريشه‌ای با اين مسائل تدبيری جدی انديشيده نشود، در آينده باز هم شاهد چنين حوادثی خواهيم بود.

به نظر من در اين ميان مساله اصلی نه برخورد با چند فرد خاص، که تلاش بر خشکاندن ريشه‌های تفکری است که گمان می‌برد برای دفاع از انقلاب اسلامی و حکومت دينی می‌توان به هر اقدامی متوسل شد.

اگر بخواهيم در صدر اسلام الگويي از برخورد با متخاصم بيابيم، شايد بهترين نمونه برخورد حضرت امير با ابن‌ملجم و توصيه‌های ايشان به حضرت امام حسن مجتبی در باب رعايت حقوق اوست. توصيه‌ای که اگر امروز در بين ما شنيداری داشت بی‌شک شاهد بسياری از اتفاقات تلخ پس از انتخابات نبوديم.

می‌خواهم سخن خود را مطول کنم، ولی به نظرم اين آيه قرآن حق تمام آنچه را که در دل دارم ادا می‌کند:

لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ